تبليغاتX
فاطمه

فاطمه

بقيــع

 

«بقيـع»، مزرعه غم و كشتزار اندوه است.

درختى كه در اين غريب آباد مى رويد، ريشه در مظلوميّتى هزار و چهارصد ساله دارد.

اينجا ديگر بايد عنان را به دستِ «دل» سپرد،

اينجا بايد دل را در چشمه «اشك» شستشو داد،

دل، در سايه اشك است كه نرم مى شود و آرام مى گيرد.

تنها اشك ديده، زخم دل را تسكين مى دهد،

بگذار ببارد اين چشم،

بگذار بريزد اين اشك،

«مدينـه»، همچنان مظلوم است و ... «بقيـع» مظلومتر!

«اهل بيت» همچنان غريبند و ... پيروانشان، غريبتر!

اين «سَنَد»، سالهاست كه به گواهى ايستاده است و روشنتر از هر استدلال و گوياتر از هر كتاب و دليل، برهان مظلوميّتهاى جبهه حقّ است.

* * *

هنگام ورود به خاك بقيع، كفشهايت را كه درمى آورى و پايت خاك اين مزار را لمس مى كند، دلت هم مى شكند.

قبور بى سايبان مانده در برابر آفتاب، داغت را تازه مى كند و بر غمى كهن و ديرين، اشك مى ريزى و بغض مانده در گلو را در هواى بقيع، رها مى كنى.

رنجنامه نانوشته شيعه، بر خاك و سنگ اين مزار، گوياتر از هر زمان است.

يك طرف جمعى به دعاى توسّل مشغولند و زمزمه كنان،

طرف ديگر، دلهايى با آهنگ نوحه و مرثيه، به عمق مظلوميّت «آل الله»، راه مى يابند و مى گريند.

دلها، به خاكبوسى اين چهار امام معصوم ـ ع ـ آمده اند.

عدّه اى نيز، در پى قبر گمشده زهرايند.

و در كنارى، كسى آرام آرام، اشك مى ريزد و «زيارت جامعه» مى خواند.

و ... هوا، هواى عطر انگيز و روحانىِ «حال» است!

اينجا، اشكها سخن مى گويند.

«حال»، گوياتر از «قال» است.

سكوتِ زبان را هم زلال اشك، جبران مى كند.

چشمهاى اشكبار، ترجمانِ دلهاى داغدار و بى قرار است.

حرفى هم كه نزنى،

كلامى و سلامى هم كه نگويى،

چشمها و قطرات جارى اشك، هم روضه خوان مجلس است، هم گريه كنِ محفل!

لازم نيست كسى مرثيه بخواند،

بقيـع، خودش «مرثيه مجسّم» است.

* * *

درب هاى بقيع را مى بندند،

جز ساعاتى محدود از روز، كه گشوده است.

بگذار دربها را ببندند، پنجره هاى دل كه گشوده به اين كانون روشنايى است!



دريچه هاى قلب زائر، از پشت در و ديوار هم، از اين خورشيدهاى خفته بر خاك، نور مى گيرد.

ساعاتى كه در، گشوده مى شود،

زائران، دلهاى سوخته شان را برمى دارند و با شتاب، خود را به حضور امام مجتبى، امام سجّاد، امام باقر و امام صادق ـ عليهم السلام ـ مى رسانند و زيارتنامه را با بارانِ اشك مى شويند و سلامها را با چشمانى بارانى بدرقه مى كنند.

زنان نيز ـ كه از ورود به بقيع، محرومند ـ سر بر ديوار بقيع مى نهند و گوشه مقنعه هاشان را از اشك ديدگان، متبرّك مى سازند.

و چه چشمه اى است، اين چشم!

و چه كوثرى است، اين اشك!

* * *

امّا شبِ بقيع!

همچنان خاموش است و تاريك.

مدينه و خيابانها و بازارهايش، گرچه غرق نور است، امّا وادى بقيع، در موج ظلمت و غربت فرو رفته است،

گويا اصلا خورشيدى بر اين خاك نخفته است.

امّا، روشنايى اين وادى، از نور امامت است.

بقيع، آشنايى غريب است، همدم غربت در جمع آشنايان!

دل را كجا مى توان بُرد؟ جز كنار قبور بقيع؟

زائران، در درياى غم، دستشان جز به دامن اشك نمى رسد و در كوير غربتِ دل، جز نهال آشنايى و معرفت و محبّت نمى رويد.

* * *

زائر مشتاق، مردّد است.

نمى داند كه اشك شوق بريزد از اين ديدار،

يا سرشك غم ببارد از اين غربت!



راستى، گناه ما جز «عشق» چيست؟

اگر در سوگتان دل گشت غمناك *** اگر از داغتان شد ديده نمناك

گواه عشقِ ما اين «ديده» و «دل» *** رساند «اشك» و «غـم» ما را به منزل

آيا بايد همچنان بر مظلوميت بقيع، بگرييم؟

تا كى و تا چند؟! ...

اللّهم عجّل لوليّك الفَرَج!

ميقات حج
سال چهارم شماره يازدهم بهار 1374

 

جواد محدثى

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 7:24  توسط فخرالسادات عابدينيان  | 

فاطمه، چهارمين دختر پيامبر بزرگ اسلام بود و كوچكترين، هم دختر آخرين خانواده اى كه پسرى برايشان نمانده بود و هم در جامعه اى كه ارزش هر پدرى و هر خانواده اى به "پسر" بود. نظام قبيله اى عرب، از دوره "مادر سالارى" گذشته بود و در عصر جاهليت نزديك به "بعثت" ، عرب به دوره "پدر سالارى" رسيده بود و "خدايان" مذكر شده بودند و بت ها و فرشتگان ماده بودند( يعنى كه دختران خداى بزرگ - الله-اند) و حكومت قبيله با "ريش سفيد"(شيخ)، و حاكميت خانواده ها و خاندان ها با "پدر بزرگ" بود و اساساً مذهب نزدشان، سنت پدرانشان بود و ملاك درستى عقيده و عامل ايمانشان ايمان و عقيده "آباء" شان و پيامبران بزرگى كه در قرآن آمده اند همه بر اين مذهب "آباء ى اجدادى" شوريده اند و قومشان همه براى حفظ اين "سنت پدرى" در برابر اين "انقلاب عليه نياكان پرستى" و "اساطير الاولين گرائى" ايستادند كه آن يكنوع "ارتجاع سنتى تقليدى و موروثى" بود بر پايه اصل "پدر پرستى" و اين يك "بعثت انقلابى خودآگاهانه فكرى" براساس "خداپرستى".
گذشته از اين، زندگى قبيله اى بخصوص در صحراى خشن و در زندگى سخت و روابط قبايلى خصمانه كه براصل "دفاع و حمله" مبتنى بود واصالت "پيمان"، "پسر" را موقعيتى مى بخشيد كه پايه نظامى و اجتماعى داشت و بر "فايده و احتياج" استوار بود ولى طبق قانون كلى جامعه شناسى، كه "سود" به "ارزش" بدل مى شود، "پسر بودن" خود بخود ذات برترى يافت، و داراى "فظائل" ، ارزشهاى معنوى و شرافت اجتماعى و اخلاقى وانسانى شد و به همين دليل و به همين نسبت، "دختر بودن" حقير شد و"ضعف" در او به "ذلت" بدل گرديد، و "ذلت" او را به "اسارت" كشاند و "اسارت" ارزشهاى انسانى او را ضعيف كرد و آنگاه موجودى شد "مملوك" مرد، ننگ پدر، بازيچه هوس جنسى مرد، "بز" يا " بنده منزل" شوهر! و بالاخره موجودى كه هميشه دل "مرد خوش غيرت" را مى لرزاند كه "ننگى بالا نياورد" و براى خاطر جمعى و راحتى خيال پس چه بهتر كه از همان كودكى زنده بگورش كند تا شرف خانوادگى پدر و برادر و اجداد همه مرد! لكه دار نشود، چه ،به نقل حكيم فردوسى در شاهنامه:
زن و اژدها هردو در خاك به، جهان پاك از اين هردو ناپاك به و اين سخن گوئى ترجمه اين سخن شاعر عرب است:
لكل اب بنت يرجى بقاء وها ، ثلاثه اصهار اذا ذكرالصهر فبيت يغطيها، و بعل يصونها، و قبر يواريها، و خيرهم القبر (هرپدرى دخترى داشته باشد كه بخواهد ماندگار شود، هرگاه به ياد داماد مى افتد، سه "داماد" دارد: يكى " خانه"اى كه پنهانش كند، دومى "شوهر"ى كه نگهش دارد، سومى "قبر"ى كه بپوشاندش، و بهترينشان قبر است!)
و اين اصطلاح، را كه "گور" را داماد تعبير كنند، گوئى در زبان همه "مردان خوش غيرت" متداول بوده است و هر پدر يا برادر اصيل و آبرومندى كه به حميت و حيثيت خانوادگى و آباء اجدادى خويش پابندبود، و "نام و ننگ" سرش مى شده است ، در آرزو و يا انتظار "مرگ" بوده تا از دختر يا خواهرش "خواستگارى كند" و يا به دست خود، عروس را با اين داماد هولناك "دست بدست" دهد و "بهترين داماد" را برايش انتخاب كند چه، شاعر ديگرى نيز با همين تعبير، براى دخترش از "محبوبترين دامادها" ياد مى كند كه:
احب اصهارى الى، "القبر"!
و اين همان "زن و اژدها هردو در خاك به" است، زيرا اصل رايج بوده است كه: "دفن البنات من المكرمات". و اين است كه قرآن با لحن سرزنش آميز و اثربخشى ازين "خوش غيرت" هاى وحشى ياد مى كند كه: "تا به يكيشان مژده دختر دادند، در حاليكه خشمش را فرو خورده، چهره اش سياه شد".
(واذا بشر احدهم بالانثى، ضل وجهه مسودا وهو كظيم!) نكته حساسى كه خانم دكتر عائشه عبدالرحمن "بنت الشاطى" نويسنده اسلامى معاصر از قرآن دريافته است، اين است كه فاجعه اساساً ريشه اقتصادى داشته و ترس از فقر آنرا در جامعه عرب جاهلى رواج داده است و اين عقيده اصلى را كه امروز غالب جامعه شناسان معتقدند تاييد مى كند و آن اين است كه عقايد و احساسات و حساسيت هاى اخلاقى و روحى و بحث "ارزشها"ى معنوى در مساله "زن و مرد" و "دختر و پسر" از قبيل" ننگ و حميت و غيرت و افتخار و فضيلت و شرافت پسر داشتن و سرشكستى و خوارى دختر بودن" و اينكه دختران را از ترس بالا آوردن ننگى در آينده زنده بگور مى كرده اند و يا به اين علت كه نكند در جنگها به اسارت دشمن بيفتد و كنيز بيگانه شود و يا -بقول قيس بن عاصم- "با آدم بى سرو پائى ازدواج كند"... همه پديده هاى بعدى و ثانوى يا به اصطلاح "روبنائى"اند و معلول واقعيت هاى تبديل شده و تغيير شكل يافته، و اصل همان عامل اقتصادى است، چنانكه پيش از اين اشاره كردم كه در نظام قبايلى - از آن رو كه خشونت زندگى و توليد (بخصوص در صحراى عربستان) و خصومت دائمى در روابط قبايلى به خشونت انسانى و نيروى بازو سخت نيازمند است - خود بخود، پسر عامل اقتصادى و دفاعى و اجتماعى ضرورى يك خانواده يا قبيله مى شود و پسر نان ده و دختر نان خور، و طبيعتا" ، اختلاف جنسى ملاك اقتصادى طبقاتى مى شود و مرد طبقه حاكم و مالك را مى سازد و زن طبقه محكوم و مملكوك را، و رابطه زن ومرد بصورت رابطه ارباب و رعيت در مى آيد و اين دو پايگاه اقتصادى براى هريك از اين دو "جنس" دو نوع "ارزش" هاى انسانى و معنوى مختلف را مى سازد، همچنانكه مالكيت اقتصادى در خانواده اى 7 پس از مدتى ، شرافت هاى خونى وارثى و ارزشهاى اخلاقى و ذاتى و فضائل و كرامات اشرافى ببار مى آورد وبرعكس، فقر همه اينها را به بادمى دهد اين است كه دختر آوردن و دختر دار شدن ننگ مى شود و عار و عامل بى آبروئى و احتمال آبروريزى خانواده و احتمال ازدواج او با كسى كه هم شان اين تبار و نژاد نيست كه به نظر من، اين ترس - كه يك پديده اخلاقى است - خود ، زاده يك عامل اقتصادى و صريحى است و آن حفظ مالكيت و ادامه تمركز ثروت در نسل بعدى خانواده است و از اين رو است كه در نظام هاى پدرسالارى، پدر كه مى ميرد، تنها پسر بزرگ وارث بود و وارث همه چيز و حتى زنان پدرش و ازجمله مادر خودش. و به همين علت بود كه دختران را از ارث محروم مى كردند تا ثروت پدر پس از او تقسيم نشود و همراه دختر - هاى خانواده در خانواده هاى ديگر پخش و پلا نگردد و همين است كه هنوز در خانواده هاى قديم اشرافى ما رسم است و اصرار و تعصب كه ازدواج ها در داخل خاندان انجام شود و عقد دختر عمو و پسر عمو را در " آسمان" ببندند، تا دختر عمو ارثيه اش را از اين خاندان برنگيرد و با بيگانه اى كه بايد عقدش را در " محضر" بست، بيرون نبرد.
اين است كه مورخان قديم و محققان جديد تاريخ اديان براى "زنده به گور كردن دختران" در جاهليت توجيه هاى گوناگون دارند، از قبيل ترس از ننگ و تعصب هاى ناموسى و ترس از ازدواج با ناجور و يا بگفتهء برخى از مستشرقان و مورخان اديان، دنباله ء سنتى كه در مذاهب بدوى دختران براى خدايان قربانى می كردند اما قرآن راست و روشن ميگويد: "ترس از تهيدستى بوده است، يعنى عامل اقتصادى است و بقيه حرفها همه حرف است و به نظر من اين تعبير و تصريح نه تنها فقط براى بيان علمى علت اين جنايت است بلكه تكيه قرآن و صراحت بيانش براى تحقير و سرزنش و رسوا كردن كسانى است كه در زنده بگور كردن دخترانشان مسائل اخلاقى و شرافتى و ناموسى را پيش مى كشيدند، و اين قساوت ددمنشانه را كه زاده دنائت و پستى و ترس از فقر و عشق به مال بود وحاكى از جبن وضعف، با پرده هاى فريبنده اى مى پوشاندند وبا كلمات آبرومندانه شرافت وحميت و ناموس و عقت و غيرت توجيه مى كردند.
"ولاتقتلوا اولادكم من املاق، نحن نرزقكم واياهم". "ولا تقتلوااولادكم خشيه املاق، نحن نرزقهم و اياكم، ان قتلهم كان خصاَ كبيرا".
اما درعين حال، همچنانكه گفتم، من فكر مى كنم اينكه قرآن تكرار مى كند كه "ما شما را وهم بچه ها را روزى مى دهيم" پس آنها "املاق" (احتياج و تهيدستى) نكشيد، مى خواهد اولا علت بعيد اين فاجعه را بيان كند و مردم را بدان آگاه سازد و ثانيا" توجيهات اخلاقى و اسنانى دروغينى را كه براى آن مى كنند نفى كند وصاف و پوست كنده بگويد كه اين يك عمل اخلاقى و شرفى نيست بلكه صد در صد اقتصادى است و ناشى از حرص و مالدوستى و ضعف و ترس. و گرنه احساس عمومى به اين واقعيت آگاهى نداشته و جز در برخى موارد و تنها در ميان طبقه محروم، همه جا آنرا جلوه اى از وجدان عمومى و روح مردانگى و حميت و شرف خانوادگى تلقى مى كردند، چه، وجدان جامعه قبايلى عرب همه ارزشهاى انسانى را به پسر اختصاص ميداد و دختر را فاقد هرگونه فضيلت و اصالت بشرى مى شمرد، پسر نه تنها عامل كسب ثروت و دستيار پدر و حامى خانواده و در جنگهاى قبايلى افتخار آفرين پدر و خاندان و قبيله بود، وارث همه مفاخر اجدادى و حامل ارزشهاى نژادى و ادامه موجوديت اجتماعى و معنوى خانواده و صاحب نام نگاهندارنده كانون و روشن دارنده چراغ پس از مرگ پدر بود، چه دختر "عائله" است و "اثاثه جاندار" خانه پدر وبعد هم كه ازدواج كرد، شخصيتش در خانواده بيگانه حل مى شود و مى شود اثاث خانه ديگرى كه حتى نام خانواده اش را نگاه نمى تواند داشت و فرزندانش متعلق به بيگانه وصاحب نام، نژاد و عنوان بيگانه. اين است كه پسر همه قدرت مادى و سرمايه اقتصادى و دستيار اجتماعى و همرزم نظامى پدر است و هم زينت حيات وحيثيت و شهرت و ارج و اعتبار معنوى وى و پشتوانه اصالت خانواده و تضمين كننده بقا و اقتدار آينده آن و دختر هيچ! "عورتينه" اى است كل برخانواده (عائله) كه هم چندان ضعيف است كه هميشه بايد مورد حمايت قرار گيرد و هنگام حمله، همچون لنگه كفشى كه با نخى به پاى مرغ مى بندند، جنگجو را از پرواز سبكبال و يوش سبكبال برفراز خيمه ها و قلعه هاى دشمن مانع مى شود و هنگام دفاع ، هميشه در خاطر آن است كه به اسارت دشمن رود و لحظه اى غفلت يا ضعف براى هميشه داغ ننگى را بر پيشانى جوانمردان قبيله بنهد و در صلح هم هميشه بايد دل غيرتمندان خانواده براو بلرزد كه باعث خجالتى نشود و پس از اين همه رنج و زحمت و خرج و دلهره ، آخرش هم طعمه ديگران است و مزرعه اى كه بيگانه در آن مى كارد و مى درود!
....اين است كه بهترين راه حل طبيعتاً جز اين نيست كه تا در دامن مادر آمد به دست مرگش بسپارند و در كودكى، عروسش كنند و "گور" سرد را به دامادى خود بخوانند!
مردى كه پسر ندارد "ابتر" است، بى دم و دنباله است و عقيم "كوثر" پرى است و بسيارى و فراوانى خير و بركت، و فراوانى ذريه و اولاد است كه خداوند در مقابل كفار كه پيغمبر محبوبش را ابتر ناميدند بشارت داشتن ذريه بسيار به آن حضرت داد.
در چنين محيطى و زمانى است كه تقدير كه در پس پرده غيب دست اندركار بر هم زدن همه چيز است و پنهانى برآن است تا در اين مرداب آرام و متعفن زندگى و زمان انقلابى ريشه بر انداز و آفريننده برپا كند وطوفانى برانگيزاند، ناگهان نقشه شگفت، شيرين اما دشوارى را طرح مى كند، و براى اين كار دو چهره شايسته را برمى گزيند: پدرى را ودخترى را. بار سنگين آنرا بايد محمد (ص) بكشد(پدر)، و خلق ارزشهاى نوين انقلابى را بايد فاطمه (ع) در خويش بنمايد (دختر).
چگونه؟
اكنون قريش كه بزرگترين قبيله عرب است و سرشار افتخارات دينى و دنيائى و چهره اشرافيت قوم، همه مفاخر خويش را به دو خانواده بنى اميه و بنى هاشم سپرده است. بنى اميه ثروتمندترند ولى بنى هاشم آبرومندتر، چه پرده دارى كعبه در اين خانواده است و عبدالمطلب، شيخ قريش از اينها است.
اكنون عبدالمطلب مرده است و ابوطالب، بزرگ بنى هاشم نفوذ و قدرت پدر را ندارد، در تجارت نيز ورشكسته و از فقر فرزندانش را ميان خويشاوندانش تقسيم كرده است. رقابت شديدى ميان اين دو خانواده جان گرفته و بنى اميه مى كوشد تا وارث تمام مناصب و مفاخر قريش گردد و بنى هاشم را از نظر معنوى نيز بشكند. تنها خانواده اى كه در بنى هاشم اعتبار و حيثيتى تازه يافته خانواده محمد است، نواده عبدالمطلب كه ازدواج با خديجه، زن نامور و با شخصيت و ثروتمند مكه، برايش موقعيت اجتماعى استوارى پديد آورده است.
استحكام شخصيت و امانت و اعتبارى كه خود محمد نيز در ميان مردم و بخصوص در جمع بنى هاشم و رجال قريش نشان داده است، همه را متوجه كرده كه وى آينه مفاخر عبد مناف و نگاهبان اشرافيت بنى هاشم و بخصوص احيا كننده حيثيت عبدالمطلب خواهد شد، چه حمزه جوانى است پهلوان ماب، ابولهب مردى بى اعتبار، عباس پولدارى بى شخصيت و ابوطالب با شخصيتى بى پول و اين تنها محمد است كه با جوانى، هم خود و هم همسرش شخصيتى نافذ دارند و هم ثروتى قابل، و شجره بنى هاشم بايد از اين خانه شاخ وبرگ بر افشاند و برمكه سايه افكند.
همه در انتظار تا از اين خانه "پسرانى برومند" بيرون آيند و به خاندان عبدالمطلب و خانواده محمد قدرت و اعتبار و استحكام بخشند.
فرزند نخستين دختر بود! زينب اما خانواده در انتظار پسر است. دومى دختر بود: رقيه. انتظار شدت يافت و نياز شديدتر. سومى: ام كلثوم
دوپسر، قاسم و عبدالله آمدند، مژده بزرگى بود، اما ندرخشيده افول كردند. و اكنون در اين خانه سه فرزند است و هرسه دختر. مادر پير شده است و سنش از شصت مى گذرد و پدر، گرچه دخترانش را عزيز مى دارد اما با احساسات قومش و نياز و انتظار خويشاوندانش شريك است.
آيا خديجه كه به پايان عمر نزديك شده است فرزندى خواهد آورد؟ اميد، سخت ضعيف شده است. آرى، شور و اميد در اين خانه جان گرفت و التهاب به آخرين نقطه اوج رسيد، اين آخرين شانس خانواده عبدالمطلب است و آخرين اميد. اما... باز هم دختر!
نامش را فاطمه گذاشتند. شور و شوق از خانواده بنى هاشم به بنى اميه منتقل شد و... دشمن كامى. زمزمه ها و دشنام ها و فريادها كه:" محمد ابتر شده ". مردى كه آخرين حلقه زنجير خاندان خويش است، خانواده اى "چهار دختر" و همين!
و شگفتا! تقدير چه بازى زيبا و قشنگى را آغاز كرده است. زندگى مى گذرد و محمد (ص) در طوفانى كه رسالتش را بر انگيخته غرق مى شود و و پيامبر مى شود و فاتح مكه و قريش همه اسيران آزاده شده اش (طلقاء) وقبائل همه به زير فرمانش و سايه اش بر سراسر شبه جزيره مى گسترد و شمشيرش چهره امپراطورى هاى عالم را مى خراشد و آوازه اش در زمين و آسمان مى پيچد و در يك دست قدرت و در دستى ديگر نبوت و سرشار از افتخاراتى كه در خيال بنى اميه وبنى هاشم در دماغ عرب و عجم نمى گنجد. و اكنون محمد (ص)، پيامبر است، در مدينه، در اوج شكوه و اقتدار و عظمتى كه انسان مى تواند تصور كند. درختى كه نه از عبد مناف و هاشم و عبدالمطلب، كه از نو روئيده است، بر زير كوه، در حرا. و سراسر صحرا را، چه مى گويم؟ افق تا افق زمنى را... و چه مى گويم؟ درازناى زمان را، همه آينده را تا انتهاى تاريخ فرا مى گيرد، فرا خواهد گرفت.
و اين مرد چهار دختر دارد. اما نه، سه تنشان پيش از خود وى مردند. و اكنون تنها يك فرزند بيش ندارد، يك دختر، كوچكترينش.
فاطمه
وارث همه مفاخر خاندانش، وارث اشرافيت نوينى كه نه از خاك و خون و پول كه پديده وحى است، آفريده ايمان و جهاد و انقلاب و انديشه و انسانيت و ... بافت زيبائى از همه ارزشهاى متعالى روح. محمد، نه به عبدالمطلب و عبد مناف، قريش و عرب، كه به تاريخ بشريت پيوند خورده و وارث ابراهيم است و نوح و موسى و عيسى و فاطمه تنها وارث او.
انااعطيناك الكوثر، فصل لربك و انحر. ان شانئك هوالابتر. به تو " كوثر" عطا كرديم اى محمد(ص).پس براى پروردگارت نماز بگزار و شتر قربانى كن. همانا، دشمن كينه توز تو همو" ابتر" است! او باده پسر، ابتر است، عقيم و بى دم و دنباله است، به تو كوثر را داديم، فاطمه را. اين چنين است كه "انقلاب" در عمق وجدان زمان پديد مى آيد!
اكنون، يك "دختر"، ملاك ارزشهاى پدر مى شود، وارث همه مفاخر خانواده مى گردد و ادامه سلسله تيره و تبارى بزرگ، سلسله اى كه از آدم آغاز مى شود و بر همه راهبران آزادى و بيدارى تاريخ انسان گذر مى كند وبه ابراهيم بزرگ مى رسد و موسى وعيسى را به خود مى پيوندد و به محمد مى رسد و آخرين حلقه اين " زنجير عدل الهى "، زنجير راستين حقيقت، " فاطمه " است.
آخرين دختر خانواده اى كه در انتظار پسر بود. و محمد مى داند كه دست تقدير با او چه مى كند. و فاطمه نيز مى داند كه كيست! آرى در اين مكتب، اين چنين انقلاب مى كنند. در اين مذهب، اين چنين زن را آزاد مى كنند.
و مگر نه اين مذهب، مذهب ابراهيم است واينان وارثان اويند؟
هيچ جسدى را حق ندارند كه در مسجد دفن كنند. و بزرگترين مسجد زمين مسجدالحرام است، كعبه. اين خانه اى كه حرم خداست و حريم خداست، قبله همه سجده ها، خانه اى كه به فرمان او و بدست ابراهيم بزرگ برپا شده است و خانه اى كه پيامبر بزرگ اسلام افتخارش و "رسالتش" آزاد كردن اين "خانه آزاد" است و طواف برگرد آن و سجده به سوى آن. همه پيامبران بزرگ تاريخ خادم اين خانه اند، اما هيچ پيامبرى حق ندارد در اينجا دفن شود. ابراهيم آنرا بنا كرد و مدفنش آنجانيست و محمد(ص) آنرا آزاد كرد و مدفنش آنجانيست.
در طول تاريخ بشريت، تنها و تنها يك تن از چنين شرفى برخوردار است، خداى اسلام از نوع انسان يكى را برگزيد تا در خانه خاص خويش، در كعبه دفن شود. كى؟
يك زن، يك كنيز، هاجر.
خدا به ابراهيم فرمان مى دهد كه بزرگترين پرستشگاه انسان را - خانه مرا- كنار خانه اين زن بنا كن. و بشريت، هميشه بايد برگرد خانه هاجر طواف كند.
خداى ابراهيم، سرباز گمنامش را ازميان اين امت بزرگ، يك زن انتخاب مى كند، يك مادر آن هم يك كنيز. يعنى موجودى كه در نظام هاى بشرى از هر فخرى عارى بوده است. آرى، در اين مكتب اين چنين انقلاب مى كنند. در اين مذهب اين چنين زن را آزاد مى سازند. اين تجليل از مقام زن است.
و اكنون باز خداى ابراهيم فاطمه را انتخاب كرده است. با فاطمه،"دختر"، به عنوان وارث مفاخر خاندان خويش، و صاحب ارزشهاى نياكان و ادامه شجره تبار واعتبار پدر، جانشين "پسر"مى شود. در جامعه اى كه ننگ دختر بودن را تنها زنده به گور كردنش پاك مى كرد و بهترين دامادى كه هر پدرى آرزو مى كرد نامش "قبر" بود. و محمد مى دانست كه دست تقدير با او چه كرده است. و فاطمه نيز مى دانست كه كيست. اين است كه تاريخ از رفتار محمد با دختر كوچكش فاطمه در شگفت است و از نوع سخن گفتنش با او و ستايش هاى غير عادى اش از او.
خانه فاطمه و خانه محمد كنار هم است. فاطمه تنها كسى است كه با همسرش على در مسجد پيامبر، با او هم خانه اند، اين دو خانه را يك خلوت دو مترى از هم جدا می كند و دو پنجره روبروى هم، خانه محمد و فاطمه را به هم باز مى كند. هر صبح پدر دريچه را مى گشايد و به دختر كوچكش سلام می دهد هرگاه به سفر مى رود، در خانه فاطمه را مى زند و از او خداحافظى مى كند، فاطمه آخرين كسى است كه از او وداع مى كند، و هرگاه از سفر باز مى گردد، فاطمه اولين كسى است كه به سراغش مى رود، در خانه فاطمه را مى زند و حال اورا مى پرسد. در برخى متون تاريخى تصريح دارد كه :"پيغمبر چهره و دو دست فاطمه را بوسه مى داد".
اينگونه رفتار بشتر از تحبيب و نوازش دخترى از جانب پدر مهربانش معنى دارد."پدرى دست دختر را مى بوسد"، "آنهم دختر كوچكش را". چنين رفتارى در چنان محيطى يك ضربه انقلابى بر خانواده ها و روابط غير انسانى محيط بوده است.
"پيغمبر اسلام دست فاطمه را مى بوسد". چنين رفتارى را به عظمت شگفت فاطمه مى گشايد و بالاخره چنين رفتارى از جانب پيغمبر به همه انسانها و انسانهاى هميشه مى آموزد كه از عادات و اوهام تاريخى و سنتى نجات يابند، به مرد مى آموزد كه از عادات و اوهام تاريخى وسنتى نجات يابند، به مرد مى آموزد كه ازتحت جبروت و جباريت خشن و فرعونيش در برابر زن فرود آيد و به زن اشاره مى كند كه از پستى و حقارت قديم و جديدش كه تنها ملعبه زندگى باشد، به قله بلند شكوه و حشمت انسانى فراز آيد!
اين است كه پيغمبر، نه تنها به نشانه محبت پدرى، بلكه همچون يك "وظيفه"، يك "ماموريت خطير" از فاطمه تجليل مى كند و اين چنين نيز او سخن مى گويد:
- بهترين زنان جهان چهارتن اند: مريم، آسيه، خديجه و فاطمه (ع).

- الله از خشنوديت خشنود مى شود و از خشمت به خشم مى آيد.
- خشنودى فاطمه خشنودى من است، خشم او خشم من، هر كه دخترم فاطمه را دوست بدارد مرا دوست دارد و هر كه فاطمه را خشنود سازد مرا خشنود ساخته است و هركه فاطمه را خشمگين كند مرا خشمگين كرده است.
- فاطمه پاره اى از تن من است، هركه اورا بيازارد مرا آزرده است و هركه مرا بيازاردخدا را آزرده است ...
اين همه تكرارها چرا؟ چرا پيغمبر اصرار دارد كه اين همه از دختر كوچكش ستايش كند؟ چرا اصرار دارد كه در برابرمردم او را بستايد و همه را از محبت استثنائى اش به وى آگاه سازد؟
و بالاخره چرا اينهمه بر "خشم " و "خشنودى" فاطمه تكيه مى كند و اين كلمه "آزردن" را چرا درباره او اينهمه تكرار مى كند؟ پاسخ باين "چرا"ها، گرچه بسيار حساس و خطير است، روشن است، تاريخ همه را پاسخ گفته است و آينده، عمر كوتاه چند ماهه فاطمه پس از مرگ پدر، راز اين دلهره پدر را آشكار ساخته است.
مام پدرش
تاريخ نه تها هميشه از بزرگان سخن مى گويد بلكه هميشه متوجه " بزرگ ها" هم هست، از " كودكان " هميشه فراموش مى كند.
فاطمه كوچكترين طفل خانه بود، طفوليتش در طوفان گذشت، ميلاد وى مورد اختلاف است، طبرى و ابن اسحق و سيره ابن هشام سال پنجم پيش از بعثت را نقل كرده اند و مروج الذهب مسعودى برعكس، سال پنجم پس از بعثت را و يعقوبى ميانه را گرفته اما نه دقيق، مى گويد: "پس از نزول وحى". اختلاف روايات موجب شده است كه اهل سنت پنجم پيش از بعثت و شيعه پنجم بعد از بعثت را براى خود انتخاب كنند.
اين مباحث را به محققان وا مى گذارم تا ميلاد حقيقى فاطمه را روشن كنند، ما به خود فاطمه كار داريم و حقيقت فاطمه، چه پيش از بعثت متولد شده باشد و چه بعد از آن.
آنچه مسلم است اين است كه فاطمه در همان مكه تنها مانده، دو برادرش در كودكى مرده بودند و زينب، بزرگترين خواهرش، كه مادر كوچك او محسوب مى شد به خانه ابى العاص رفت و فاطمه غيبت او را به تلخى چشيد، سپس نوبت به رقيه و ام كلثوم رسيد كه با پسران ابو لهب ازدواج كردند و فاطمه تنها ماند و اين در صورتيست كه ميلاد پيش از بعثت را بپذيريم و در صورت دوم اساساً تا چشم گشود در خانه تنها بود.
بهر حال آغاز عمر او با آغاز رسالت خطير و شدت مبارزات و سختى ها و شكنجه هائى كه سايه اش بر خانه پيغمبر افتاده بود هماهنگ بود. پدر رنج رسالت بيدارى خلق را بر دوش مى كشيد و دشمنى دشمنان خلق را، و مادر تيمار شوى محبوب خويش را داشت و فاطمه با نخستين تجربه هاى كودكانه اش از اين دنيا و زندگى طعم رنج و اندون و خشونت زندگى را مى شناخت. چون بسيار كوچك بود مى توانست آزادانه بيرون آيد و از اين امكان براى همراهى با پدرش استفاده مى كرد و مى دانست كه پدرش زندگى يى ندارد كه دست طفلش را بگيرد و او را در كوچه ها و بازارهاى شهر به نرمى و آرامى گردش دهد، بلكه هميشه تنها مى رود و در موج دشمنى و كينه شهر شنا مى كند و خطر از همه سو در پيرامونش مى چرخد و دخترك كه از سرنوشت و سرگذشت پدر آگاه بود او را رها نمى كرد.
بارها مى ديد كه پدر، همچون پدرى مهربان در انبوه مردم بازار مى ايستد و آنانرا به نرمى مى خواند و آنان او را به سختى مى رانند و جز به استهزاء و دشنام او را پاسخى نمى گويد و او باز تنها وبى كس، اما همچنان آرام و صبور، آهنگ جمعى ديگر مى كند و سخن خويش را از سر مى گيرد و در پايان، خسته و بى ثمر، اما هم چون پدران ديگر كودكان گوئى از كارى كه پيشه دارند به خانه باز مى گردد تا اندكى بياسايد و سپس بر سر كار خويش باز گردد.
تاريخ ياد مى كند كه روزى كه وى را در مسجد الحرام به دشنام و كتك گرفتند، فاطمه خردسال با فاصله كمى تنها ايستاده بود و مى نگريست و سپس همراه پدر به خانه بازگشت. و نيز روزى كه در مسجد الحرام به سجده رفته بود و دشمن شكمبه گوسفندى را بر سرش انداخت، ناگهان فاطمه كوچك، خود را به پدر رسانيد و آنرا برداشت و سپس با دستهاى كوچك و مهربانش سر و روى پدر را پاك كرد و او را نوازش نمود و به خانه باز آورد.
مردم، كه هميشه اين دختر لاغر اندام و ضعيف را در كنار پدر قهرمان و تنهايش مى ديدند كه چگونه طفل، پدر را پرستارى مى كند و مى نوازد و در سختيها با وجودش، سخنش و رفتار و معصومانه مهربانش او را تسلى مى بخشد، به او لقب دادند: ام ابيها(مادر پدرش).
سالهاى سياه و سختى و گرسنگى، در دره ابوطالب آغاز شد خانواده هاشم و عبدالمطلب (جز ابولهب كه با دشمن ساخته بود)، دسته جمعى، زن و مرد و كودك، در اين دره خشك و سوزان زندانى شدند. قرارداد، بدست ابوجهل و بنام همه اشراف قريش نوشته شد و در كعبه آويخته شد: هيچكس نبايد با بنى هاشم و بنى عبدالمطلب تماس داشته باشد، همه رابطه ها با آنان بريده است، از آنها چيزى نخريد، به آنها چيزى نفروشيد، با آنها ازدواج نكنيد...
اينها بايد در اين زندان سنگ چندان محبوس بمانند تا تنهائى فقر، گرسنگى، و سختى زندگى يا به بتان تسليمشان كند و يا به مرگ. اينان همه بايد اين شكنجه را بكشند، هم آنان كه "دين دارند" و هم آنان كه به مذهب جديد نگرويده اند اما "آزاده اند" و عليرغم اختلاف فكرى شان با محمد، در برابر يگانه جبهه دشمنان مشتركشان، از او دفاع مى كنند و اگر اسلام را نمى شناسند، و ناچار بدان ايمان ندارند، محمد را مى شناسند و به پاكى و بى نظرى و ايمان او به آنچه مى گويد و به حقيقت پرستى و اخلاص و آرزوهائى كه براى نجات مردم دارد ايمان دارند. اينان بسيار ارجمندترند از روشنفكران زبون ترسو و محافظه كارى كه، همچون على بن اميه، با ارتجاع مخالف بودند و ايدئولوژى مترقى و انقلابى نوين را دريافته بودند و بيهودگى اوهام قريش و پليدى نظام اجتماعى اشرافى و نژادى و طبقاتى عرب را با روشن بينى اسلامى تحليل مى كردند و در عين حال، براى آنكه از ثروت پدرى و شرافت خانوادگى و موقعيت اجتماعى و سلامت بدنى و امنيت زندگى شان محروم نشوند و دردسرى برايشان پيش نيايد، در كنار ابوجهل و ابولهب مانده بودند و شكنجه همفكران رشيدشان بلال و عمار و ياسر وسميه ... را تماشا مى كردند و لبى به اعتراض نمى گشودند و در اين سالهاى دشوار، ياران و مجاهدان راه عقيده شان را در حصار تنها گذاشته بودند و خود در شهر و بازار و خانه و خانواده سرگرم زندگى بودند و حتى با سران كفر و جنايت هماهنگى مى كردند و گاه همدستى! اينان سنتى بجا گذاشتند و راهى باز گردند، بعدها پيروان مسلك و مذهبشان از پيروان حقيقى شخص پيغمبر و شيعيان راستين على و ابوذر و عمار و فاطمه و حسين و زينب و همه مهاجرين و انصار در اسلام بيشتر شدند! اينها نخستين مسلمانانى بودند كه حتى پس از آنكه پيغمبر دوران "تقيه" را پايان يافته اعلام كرد، به اين "اصل مفيد" وفادار ماندند و تا مرگ از آن دست بر نداشتند.
اين انسان هم چه شگفت موجودى است: وقتى آتش ايمانى نوين در روح ها مشتعل مى شود و نهضتى خطير در جامعه آغاز مى شود و پاى آزمايش و انتخاب مى رسد و هر كسى ناچار مى شود تا خود را امتحان كند و تكليفش را با خودش قاطعانه معين سازد و با خود صريح و بى ريا شود، آنگاه شگفتى هاى ويژه آدمى، عظمت ها و حقارت ها، قدرت ها و ذلت هاى نهفته در درون او، آشكار می شود.
اكنون، در اين حصار هولناك كه صبر و سكوت بر سه سال گرسنگى و تنهائى و سختى و پريشانه سايه سنگينى افكنده است كسانى هستند كه مسلمان نيستند و در اين انقلاب بزرگ خدائى انسانى سهيم شده اند و در حساس ترين لحظات تاريخ اسلام با كسانى چون محمد و على و اصحاب مهاجر هم صف و همدرد. و در شهر نوش و راحت و شادى، كه ابر سياه جاهليت و ارتجاع و بيدردى و بيشرمى بر سرش خيمه زده است، چهره هائى بچشم مى خورند كه مسلمان اند با "دامن هاى آلوده" و "دستهاى پليد" در مرتع امن و راحت خويش آسوده مى چرخد و تماشاگر و يا بازيگر فاجعه اند: گرچه در "بطن هفتمشان" دين دارند و دينداران را دوست دارند و "واقعا روشن اند" . در اين حصار، خانواده هاى بنى هاشم و بنى عبدالمطلب، سه سال از شهر و زندگى و مردم و آزادى و حتى نان بريده اند. گاه نيمه شبى، پنهانى مگر مردى بتواند از دره بيرون آيد و دور از چشم قريش و جاسوسانش خوراكى براى گرسنگان و منتظران زندان بدست آرد و يا احتمالا آزاده اى، خويشاوند يا دوستى، از سر مهربانى، پنهان به آنان نانى برساند. گرسنگى گاه به جائى مى رسيد كه قيافه "مرگ سياه" را به خود مى گرفت، اما اينان كه خود را براى "مرگ سرخ" آماده كرده بودند بر آن صبور بودند.
سعد بن ابى رقاص -كه خود در اينجا حصارى بوده است- نقل مى كند كه چنان گرسنگى بی تابم كرده بود كه شبى، در تاريكى چيز تر و ملايمى را در راه لگد كردم، بى اختيار آنرا به دهانم فرو بردم و بلعيدم، و هنوز هم كه دو سال از آن روزگار گذشته است نمى دانم چى بود؟!
در چنين شرائطى، مى توان دريافت كه بر خانواده شخص پيغمبر چه مى گذشته است، ولو تاريخ هم چيزى نقل نكند. همه اين خانواده ها، تنها بخاطر اين خانواده است كه سختى مى كشند و گرسنگى و تنهائى و فقر. پيغمبر شخصاً مسئوليت همه را بدست دارد. هر كودكى كه از گرسنگى فرياد مى زند، هر بيمارى كه از بى دوائى و بى غذائى مى نالد، هر سالخورده زنى يا مردى كه از اين همه سختى و فشار بستوه آمده است و هر چهره اى كه سه سال گرسنگى و شكنجه روحى و زندگى در اين دره سخت و سنگ را در خود فرو خورده و برق نگاه و رنگ خون از آن برده است و با اينهمه مى كوشد تا در برابر محمد همه را انكار كند و در وفادارى و عشق، فتوت نشان دهد، همه، همه اين جلوه ها و نمودهاى روح و ايمان و زندگى آدمى بر قلب حساس و رقيق وى اثر مى گذارد.
بى شك، هرگاه طعامى از تاريكى مى رسد، و آن را به دست پيغمبر مى دهند تا بر اين قوم پخش كند، سهم زن و دختر خودش از همه ناچيزتر است، بى شك تا برجان آنان بيمناك نشود، آنها را جيره اى نخواهد بود.
خانواده محمد، در اين حصار، خديجه است و دختر كوچكش فاطمه و خواهرش، ام كلثوم كه با خواهر ديگرش، رقيه، عروس ابولهب بودند و پس از بعثت، براى آزار و تحقير پيغمبر دستور داد تا پسرانش هر دو را طلاق دهند. اما عثمان كه جوانى اشرافى و زيبا و ثروتمند بود، رقيه را به همسرى گرفت و از نظر اجتماعى، رفتار پليد ابولهب را پاسخ گفت و رقيه همراه عثمان به حبشه هجرت كرد و ام كلثوم كه زندگى اش بهم ريخته بود و سعادتش را فداى ايمانش كرده بود، اكنون حصار و گرسنگى و وفادار ماندن به پدر بزرگوار و قهرمانش را در راه عقيده و آزادى بر آسودگى در منجلاب خوشبختى و بيدردى و برخوردارى در خانواده ابولهب و در كنار عتيبه، شوى بد انديش مرتجعش ترجيح داده است.
روزها در اين حصار به سختى مى گذرد و شبها خيمه سياهش را بر سر ساكنان اين كوه گسسته از زندگى مى زند و هفته ها و ماهها و سالها به سختى و كندى بر تن و روح خسته اما نيرومند همدردان خويشاوند پيغمبر گام مى نهند و مى گذرند. خانواده پيغمبر در ميان اين جمع شرائطى خاص دارند. رئيس خانواده بار سنگين سرنوشت تلخ همه را بر دوش مى كشد: دخترش ام كلثوم، سامانش بهم ريخته و از خانه شوى به خانه پدر باز آمده است و دختر ديگرش فاطمه، دخترى است خردسال، دو سه سال يا دوازده و سيزده سال و در عين حال با مزاجى ضعيف و روحى حساس و سخت عاطفى و همسرش خديجه سخت فرتوت، در حدود هفتاد سال كه سختى هاى ده سال رسالت همسرش و سه سال حصار و گرسنگى و شكنجه مداوم همسر و دخترانش و مرگ دو پسرش، هر چند شكيبائى را از او نگرفته اما توانائى را از تنش باز ستانده و مرگ را هر لحظه پيش رويش مى آورد.
و در اين حال، گاه در خانه محمد گرسنگى چنان بيداد مى كرد كه خديجه سالخورده بيمار -كه زندگى را همه در ثروت و نعمت گذرانده بود و اكنون همه را در راه محمد داده است- پاره چرمى را در آب خيس مى كرد تا دندانگير شود. فاطمه خردسال حساس، نگران مادر بود، و مادر نگران فاطمه آخرين فرزندش، دختر خردسال ضعيفش كه عشق او به پدر و مادرش زبانزد همه بود.
روزى از روزهاى آخر سالهاى حصار، خديجه كه مرگ خويش را احساس كرده بود، در بستر افتاده بود و فاطمه وام كلثوم كنارش نشسته بودند و پدر، براى تقسيم جيره بيرون رفته بود. خديجه سالخوردگى و ضعف و اثر سختى ها را در تن بيمارش حس كرد و با آهنگى حسرت آلود گفت : كاش اجل لحظه اى مهلتم دهد تا اين روهاى تيره بگذرد و اميدوار و شاد بميرم. ام كلثوم گريان گفت: چيزى نيست مادر، نگران نباش.
-آرى بخدا،براى من چيزى نيست، و من برخود نگران نيستم. دخترم، هيچ زنى از قريش نعمتى را كه من در زندگى چشيدم نچشيده است، بلكه در همه دنيا هيچ زنى به كرامتى كه من رسيدم، نرسيده است. از سرگذشتم دنيا مرا همين بس كه همسر محبوب منتخب خدايم و از سرنوشتم در آخرت اين بس كه نخستين گرونده اويم و مادر گروندگان به او...
سپس در حالى كه با خود زمزمه مى كرد ادامه داد: - خدايا، نمى توانم نعمتها و الطاف ترا شماره كنم، خدايا من از اينكه به ديدار تو شتابم دلتنگ نيستم، اما بيش از اين چشم دارم تا به نعمتى كه بر من مى بخشى شايسته باشم. در خانه، سايه مرگ و سكوت و اندوهى سنگين بر سر خديجه و ام كلثوم و فاطمه خيمه زده بود كه ناگهان پيغمبر در آمد، با چهره اى تابان از اميد و ايمان و قدرت روحى و توفيق، گوئى سه سال تنهائى و گرسنگى و شكنجه هاى سنگين روحى جز شجاعت و اراده و ايمان بيشتر بر اين تن و روح اثرى نداشته است.
سالهاى تيره حصار پايان يافت و خديجه نجات مسلمانان و آزادى همسر محبوب و دختران بزرگوار و وفادارش را به چشم ديد. و پيغمبر نخستين توفيق بزرگش را بر قريش تجربه كرد. اما تقديرى كه مرد را براى تغيير تاريخ ماموريت داده است، آسودگى و لذت زندگى را نمى تواند در چهره او ببيند، بيدرنگ دو ضربه سخت بر او مى كوبد.
ابوطالب و خديجه هر دو به فاصله كمى از يكديگر و فاصله كمى از روز آزادى مى ميرند. ابوطالب، محمد يتيم را بزرگ كرده بود و كمبود محبت پدر و مادر و جد مهربانش عبدالمطلب را با نوازشها و مهربانيهاى فوق العاده اش جبران مى كرد، محمد جوان را پشتيبان و نگهدار بود و براى او در دستگاه خديجه كارى يافت و در آخر او بود كه در ازدواج محمد با خديجه برايش پدرى كرد و محمد پيغمبر را همچون سپرى بود و با نفوذ و شخصيت و تمام حيثيت و اعتبار اجتماعيش از او حمايت كرد و حتى سه سال حصار كو سختى و گرسنگى در حصار را كنار او تحمل نمود. بخاطر او بود كه محمد از قتل و شكنجه هاى هولناكى كه پيروان عادى اش بدان محكوم مى شدند مصون بود و اكنون ابوطالب، بزرگترين، چه مى گويم؟ تنها حامى نيرومند و مهربانش را در برابر خشونت و خطر و كينه شهر از دست داد.
و خديجه را، زنى كه تقدير بجاى همه محروميتهاى كه محمد در زندگى خصوصى داشت او را به وى بخشيده بود. محمد بيست و پنج ساله، پس از دوران يتيمى اش و چوپانى و سختى و فقر، در كنار خديجه ثروتمند و چهل يا چهل و پنج ساله، هم با عشق يك همسر آشنا مى شد و هم با ايمان يك همدرد و همفكر و هم در او از سختى فقر و زندگى پناه مى جست و هم در كنارش از محبت يك دوست برخوردار مى شد و هم كمبودش را از محبت مادر، در نوازشها و حمايت هاى بزرگوارانه او تشفى مى داد.
و بعد كه بعثت آغاز شد و طوفان سختى و هراس و خطر و تنهائى و سالهاى كينه و دشمنى و كشاكشها و خيانتها، خديجه بود كه از نخستين تماس وحى، تا لحظه مرگ، گام به گام در كنارش و در كنار دل و روحش با او آمد و در تمام لحظاتش با او همراه بود و تمام زندگى و عشق و ايمان و فداكارى و همه ثروتش را به او بخشيد، در ايامى كه به اين همه، بيش از هر وقت نيازمند بود.
و اكنون محمد حامى اش، همدم و همدردش، نخستين گرونده اش، بزرگترين تسليت بخشش و بالاخره مادر فاطمه اش را از دست داده است و فاطمه مادرش را.
سختى و شكنجه شديدتر، ابوطالب رفته بود و پيغمبر، بى دفاع در برابر كينه ها قرارگرفته بود و كينه ها و بغضها از مشاهده صبر و پايدارى و ايمان محمد و پيروانش ريشه دارتر و بى رحم تر شده بود. پيغمبر سخت تنها مانده است، در شهر ابوطالب نيست و در خانه خديجه.
فاطمه اكنون بيشتر معنى و سنگينى اين كنيه شگفتش را احساس مى كند كه :"ام ابيها" است. وى به هنگامى كه خواهرانش به خانه هاى شويشان رفته بودند به دامن مادرش آويخته بود كه:
- مادر، من هيچگاه دوست ندارم خانه ديگرى را بر اين خانه برگزينم، مادر، من هرگز از شما جدا نمى شوم، و خديجه با لبخندى سرشار از ستايش پاسخ داده بود:
- اين را همه مى گويند و ما نيز مى گفتيم، دخترم بگذار هنگامش برسد. و فاطمه با اصرار:
- نه، من هرگز پدرم را رها نخواهم كرد، هيچكس مرا از او جدا نخواهد كرد. مادر ساكت مانده بود. و اكنون فاطمه احساس مى كند كه چنين رسالتى دارد، پيمان او يك خواست كودكانه نبوده است. ايمان او به رسالتش هنگامى جدى تر شده بود كه شنيده بود پدرش، دعوت خويش را اين چنين آغاز كرده است:
اى گروه قريش، خودتان را بازخريد، من در برابر خدا شما را از هيچ چيز بى نياز نمى توانم كرد.
اى فرزندان عبد مناف، من در برابر خدا شما را از هيچ چيز بى نياز نمى توانم كرد.
اى عباس بن عبدالمطلب، من در برابر خدا تو را...
اى صفيه، دختر عبدالمطلب...
اى فاطمه، هرچه از ثروتم مى خواهى بخواه، اما در برابر خدا تو را از هيچ چيز بى نياز نمى توانم كرد. و فاطمه سرشار از شور و شوق و استوارى پاسخ گفته بود:
-آرى، آرى، اى عزيزترين پدر، اى گرامى ترين داعى.
شگفتا او را در برابر بزرگان قريش و شخصيت هاى بزرگ بنى هاشم و بنى عبد مناف به نام خطاب مى كند؟ او را؟ يك دختر خردسال؟ آنهم تناه و تنها او را از ميان خانواده خودش احساس كودكانه و محبت عاشقانه دخترك كه بارها تكرار كرده بود كه هرگز عروس نخواهد شد و پدر را رها نخواهد كرد. رفته رفته تبديل به يك پيمان آگاهانه جدى مى شود، رنگ يك مسئوليت و ماموريت مى گيرد.
نخستين سالهاى عمر او بانخستين سالهاى بعثت و سختى ها و شكنجه هاى رسالت توام است و فاطمه از همه فرزندان محمد از همه فرزندان براى تحمل سخت ترين مصيبت ها و كشيدن بار سختى هائى كه رسالت بردوش پدر نهاده است شايسته تر است و خود به اين سرنوشت آگاهى دارد و پدر و مادر نيز. روزى خديجه در آخرين روزهاى عمر با نگرانى از آينده به او رو مى كند كه:
- پس از من دختركم تو چه ها خواهى ديد. من امروز و فردا كارم در زندگى پايان مى يابد و دو خواهرت زينب و رقيه در كنار شوهران مهربانشان آسوده اند و ام كلثوم سن و تجربه اش خيالم را از او آسوده مى دارد، اما تو فاطمه، غرقه در سختى ها، آماج رنجها و دردهاى پياپى و روزافزون. و فاطمه كه گوئى خود در كشيدن بار سنگين رسالت پدرش سهمى بر دوش گرفته است پاسخ مى دهد:
- مطمئن باش، غم مرا مخور مادر. بت پرستى قريش، تا آنجا كه بخواهد، قريش را به طغيان مى كشد و در آزار و شكنجه مسلمانان تا آنجا كه بتواند به بى رحمى و فساوت پيش مى رود و جان و دل مسلمانان در پذيرفتن اين شكنجه جليل شاد باد و فاطمه سزاوارتر است كه اين شكنجه را بچشد، به آن اندازه كه نعمت "دختر پيغمبر بودن" به وى ارزانى شده است و براى برخوردارى از محبت و اعزاز وى اختصاص يافته است.
پس از مرگ ابوطالب دشمنى و كينه توزى به اوج رسيده است گروهى از ياران و خويشان نزديك پيغمبر به حبشه پناه برده اند، گروهى در زير شكنجه ها بسر مى برند، سختى و تنهائى و فقر و آزار قريش شدت يافته است، و اكنون محمد كه پنجاه سال از عمرش مى گذرد و حياتش سندان همه ضربه هاى بى امان شده است، با فاطمه، دخترك غمگينش، تنها زندگى مى كند.
اما... نه، دست تقدير، پسرى را نيز، با داشتن پدر، به اين خانه آورده است و كسى نمى داند كه در پس پرده چه نقشى مى بازد؟
على.
آرى على نبايد در خانه پدر ببالد و بپرورد اما بايد از كودكى در كار فاطمه باشد و در خانه پدر فاطمه ساخته شود. سرنوشت اين كودك، با سرنوشت اين پدر و اين دختر پيوندى شگفت دارد.
تاريخ دارد كار خودش را مى كند، در آرامشى اسرارآميز و پر از ابهام، طرح طوفانى در انديشه مى پرورد كه فردا برانگيزد و بت هاى سخت و سنگ، نگهبانان اشرافيت و قوميت و انحصار طلبى و تضاد و تبعيض، را فروشكند و آتش هاى فريب روحانيت دربارى را در آتشگاه پارس بميراند و كنگره عظيم كاخ هول را در مدائن فرو ريزد و امپراطورى شهوت و خون و اسارت را در رم، به دريا ريزد و بزرگتر از اين همه، در انديشه و دلها، زنگار سنت ها و بند عادت ها و چرك خرافه ها واساطير پوسيده و تعصب ها و عاطفه ها و عقيده هاى متعفن ضد انسانى را، همه، بتراشد و بگسلد و بشويد و "ارزش ها" و "افتخارها" را واژگون سازد، عوض كند و در فضاى آلوده به افسانه هاى تبار و نژاد و مفاخر اشرافيت و قدرت و حماسه هاى قساوت و غارت و پرستش خاك و خون و خان وبت و همه چيز و چيزك ها، موجى از آزادى و برابرى و عدالت و جهاد و خود آگاهى برانگيزد و توده گمنام و بى فخر و تبار را بر خداوندان هميشه زمين برشوراند و بجاى تاريخ استخوان هاى پوسيده وسنگ قبرهاى ريخته وسلسله هاى تيغ و طلا، تاريخى از خون و حيات و حركت مردم بنگارد و سلسله اى آغاز كند از وارثان اين آخرين "چوپان مبعوث" كه هريك جبه اى از "شهادت " بر تن دارند و تاجى از "فقر" و عمر را همه يا در ميدان نبرد بسر آورده اند و يا در تعليم خلق و يا در زندان ستم و در اين رسالت خطير تاريخ، فاطمه نخستين آغاز است و در اين كار، تاريخ به يك "على" نيازمند است.
اين است كه دست مهربان فقر، كودك ابوطالب را داشتن پدر، به خانه عموزاده مى آورد تا روان او با جاهليت آلوده نگردد تا هنگامى كه وحى مى رسد وى از نخستين پيام حضور داشته باشد، تا از لحظه اى كه بعثت آغاز مى شود، وى در متن حوادث بيفتد و در كوره رنجها و كشاكشها و انديشه ها آبديده شود، تا در هجرت مسئوليت خطيرش را ايفا كند، تا در صحنه هاى بدر و احد و خيبر و فتح و حنين... تضمين كننده پيروزى انقلاب اسلام باشد و... تا در كنار فاطمه، بزرگ شود و بالاخره تا با فاطمه "خاندان مثالى" انسانيت را پديد آرد و تاريخى نو را، در ادامه كار ابراهيم، آغاز كند.
روزها و شب ها اين چنين مى گذشت و اصحاب، گرم قدرت و غنيمت و فتح، و على، در عزلت سردش ساكت، و فاطمه، در انديشه مرگ، انتظار بيتاب رسيدن مژده نجاتى كه پدر داده بود.
هر روز كه مى گذشت براى مرگ بى قرارتر مى شد، تنها روزنه اى كه مى تواند از زندگى بگريزد. اميدوار است كه با جانى لبريز از شكايت و درد، به پدر پناه برد و در كنار او بياسايد.
چه نيازى داشت به چنين پناهى، چنين آرامشى. اما زمان دير مى گذرد. اكنون، نود و پنج روز است كه پدر مژده مرگ داد و مرگ نمى رسد.
چرا، امروز دوشنبه سوم جمادى الثانى است، سال يازدهم هجرت، سال وفات پدر.
كودكانش را يكايك بوسيد: حسن هفت ساله، حسين شش ساله، زينب پنج ساله و ام كلثوم سه ساله. و اينك لحظه وداع با على چه دشوار است.
اكنون على بايد در دنيا بماند.
سى سال ديگر!
فرستاد "ام رافع" بيايد، وى خدمتكار پيغمبر بود. از او خواست كه:
- اى كنيز خدا، بر من آب بريز تا خود را شستشو دهم، با دقت و آرامش شگفتى غسل كرد و سپس جامه هاى نوى را كه پس ازمرگ پدر كنار افكنده بود و سياه پوشيده بود پوشيد، گويى از عزاى پدر بيرون آمده است و اكنون به ديدار او مى رود.
به امر رافع گفت:
- بستر مرا در وسط اطاق بگستران.
آرام و سبكبار بر بستر خفت، رو به قبله كرد، در انتظار ماند.
لحظه اى گذشت و لحظاتى...
ناگهان از خانه شيون برخاست.
پلكهايش را فروبست و چشمهايش را به روى محبوبش كه در انتظار او بود گشود.
شمعى از آتش و رنج، در خانه على خاموش شد.
و على تنها ماند.
با كودكانش.
از على خواسته بود تا او راشب دفن كنند، گورش را كسى نشناسد، آن دو شيخ از جنازه اش تشييع نكنند.
و على چنين كرد.
اما كسى نمى داند كه چگونه؟ و هنوز نمى داند كجا؟ در خانه اش؟ يا در بقيع؟ معلوم نيست.
آنچه معلوم است، رنج على است، امشب بر گور فاطمه. مدينه در دهان شب فرو رفته است، مسلمانان همه خفته اند. سكوت مرموز شب گوش به گفتگوى آرام على دارد. و على كه سخت تنها مانده است، هم در شهر و هم در خانه، بى پيغمبر، بى فاطمه، همچون كوهى از درد، بر سر خاك فاطمه نشسته است.
ساعتها است.
شب -خاموش و غمگين- زمزمه درد او را گوش مى دهد، بقيع آرام و خوشبخت و مدينه بى وفا و بدبخت، سكوت كرده اند، قبرهاى بيدار و خانه هاى خفته مى شنوند.
نسيم نيمه شب كلماتى را كه به سختى از جان على بر مى آيد از سرگور فاطمه به خانه خاموش پيغمبر مى برد: - "بر تو، از من و از دخترت، كه در جوارت فرود آمد و بشتاب به تو پيوست، سلام اى رسول خدا".
- "از سرگذشت عزيز تو -اى رسول خدا- شكيبائى من كاست و چالاكى من به ضعف گرائيد. اما، در پى سهمگينى فراق تو و سختى مصيبت تو، مرا اكنون جاى شكيب هست".
"من تو را در شكافته گورت خواباندم و در ميانه حلقوم و سينه من جاى دادى".
"انالله و انااليه راجعون".
وديعه را بازگرداندند و گروگان را بگرفتند، اما اندوه من ابدى است و اما شبم بى خواب، تا آنگاه كه خدا خانه اى را كه تو در آن نشيمن دارى برايم برگزيند.
هم اكنون دخترت ترا خبر خواهد كرد كه قوم تو بر ستمكارى در حق او همداستان شدند. به اصرار از او همه چيز را بپرس و سرگذشت را از او خبر گير. اينها همه شد، با اينكه از عهد تو ديرى نگذشته است و ياد تو از خاطر نرفته است.
بر هر دوى شما سلام، سلام وداع كننده اى كه نه خشمگين است نه ملول.
لحظه اى سكوت نمود، خستگى يك عمر رنج را ناگهان در جانش احساس كرد، گوئى با هريك از اين كلمات، كه از عمق جانش كنده مى شد قطعه اى از هستى اش را از دست داده است.
درمانده و بيچاره بر جا ماند، نمى دانست چه كند، بماند؟ باز گردد؟ چگونه فاطمه را اينجا، تنها بگذارد، چگونه تنها به خانه برگردد؟ شهر، گوئى ديوى است كه در ظلمت زشت شب كمين كرده است، با هزاران توطئه و خيانت و بيشرمى انتظار او را مى كشد.
و چگونه بماند؟ كودكان؟ مردم؟ حقيقت؟ مسئوليت هائى كه تنها چشم براه اويند و رسالت سنگينى كه بر آن پيمان بسته است؟
درد چندان سهمگين است كه روح تواناى او را بيچاره كرده است. نمى تواند تصميم بگيرد، ترديد جانش را آزار مى دهد، برود؟ بماند؟
احساس مى كند كه از هر دو كار عاجز است، نمى داند كه چه خواهد كرد؟ به فاطمه توضيح مى دهد:
"اگر از پيش تو بروم، نه از آن رو است كه از ماندن نزد تو ملول گشته ام، و اگر همينجا ماندم، نه از آنروست كه به وعده اى كه خدا به مردم صبور داده است بدگمان شده ام ".
آنگاه برخاست، ايستاد، به خانه پيغمبر رو كرد، با حالتى كه در احساس نمى گنجيد، گوئى مى خواست به او مى گويد كه اين "وديعه عزيز" را كه به من سپردى، اكنون به سوى تو باز مى گردانم. سخنش را بشنو. از او بخواه، به اصرار بخواه تا برايت همه چيز را بگويد، تا آنچه را پس از تو ديد يكايك برايت برشمارد.
فاطمه اين چنين زيست و اين چنين مرد و پس از مرگش زندگى ديگرى را در تاريخ آغاز كرد. در چهره همه ستمديدگان كه بعدها در تاريخ اسلام بسيار شدند هاله اى از فاطمه پيدا بود. غصب شدگان، پايمال شدگان و همه قربانيان زور و فريب نام فاطمه را شعار خويش داشتند. ياد فاطمه، با عشق ها آزادى و عدالت مى جنگيدند، در توالى قرون، پرورش مى يافت و در زير تازيانه هاى بيرحم و خونين خلافت هاى جور و حكومت هاى بيداد وغصب، رشد مى يافت و همه دلهاى مجروح را لبريز مى ساخت.
اين است كه همه جا در تاريخ ملت هاى مسلمان و توده هاى محروم در امت اسلامى، فاطمه منبع الهام آزادى و حق خواهى و عدالت طلبى و مبارزه با ستم و قساوت و تبعيض بوده است.
از شخصيت فاطمه سخن گفتن بسيار دشوار است، فاطمه يك "زن" بود، آنچنان كه اسلام مى خواهد كه زن باشد. تصوير سيماى اورا پيامبر، خود رسم كرده بود و او را در كوره هاى سختى و فقر و مبارزه و آموزش هاى عميق و شگفت انسانى خويش پرورده و ناب ساخته بود.
وى در همه ابعاد گوناگون "زن بودن " نمونه شده بود.
مظهر يك "دختر"، در برابر پدرش.
مظهر يك "همسر"، در برابر شويش.
مظهر يك "مادر"، در برابر فرزندانش.
مظهر يك "زن مبارز و مسئول"، در برابر زمانش و سرنوشت جامعه اش.
وى خود يك "امام" است. يعنى يك نمونه مثالى، يك تيپ ايده آل براى، يك "اسوه" يك "شاهد" براى هر زنى كه مى خواهد "شدن خويش" را خود انتخاب كند.
او با طفوليت شگفتش، با مبارزه مدامش در دو جبهه خارجى و داخلى در خانه پدرش، خانه همسرش، در جامعه اش،در انديشه و رفتار و زندگيش، "چگونه بودن" را به زن پاسخ مى داد.
نمى دانم از او چه بگويم ؟ چگونه بگويم؟
خواستم از "بوسوئه" تقليد كنم، خطيب نامور فرانسه كه روزى در مجلسى با حضور لوئى، از "مريم" سخن مى گفت. گفت، هزار و هفتصد سال است كه همه سخنوران عالم درباره مريم داد سخن داده اند. هزار و هفتصد سال است كه همه فيلسوفان و متفكران ملت ها در شرق و غرب، ارزشهاى مريم را بيان كرده اند.
هزار و هفتصد سال است كه شاعران جهان، در ستايش مريم همه ذوق و قدت خلاقه شان را بكار گرفته اند. هزار وهفتصد سال است كه همه هنرمندان، چهره نگاران، پيكره سازان بشر، در نشان دادن سيما و حالات مريم هنرمندى هاى اعجازگر كرده اند. اما مجموعه گفته ها و انديشه ها و كوششها و هنرمنديهاى همه در طول اين قرنهاى بسيار، به اندازه اين يك كلمه نتوانسته اند عظمت هاى مريم را باز گويند كه:
"مريم مادر عيسى است".
و من خواستم با چنين شيوه اى از فاطمه بگويم، باز درماندم:
خواستم بگويم:
فاطمه دختر خديجه بزرگ است.
ديدم كه فاطمه نيست.
خواستم بگويم كه: فاطمه دختر محمد(ص) است.
ديدم كه فاطمه نيست.
خواستم بگويم كه: فاطمه همسر على است.
ديدم كه فاطمه نيست.
خواستم بگويم كه: فاطمه مادر حسنين است.
ديدم كه فاطمه نيست.
خواستم بگويم كه: فاطمه مادر زينب است.
باز ديدم كه فاطمه نيست.
نه، اينها همه هست و اين همه فاطمه نيست.
فاطمه، فاطمه است.

نوشته: دکتر علی شريعتی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم شهریور 1385ساعت 23:38  توسط فخرالسادات عابدينيان  | 

 

الهم الرزقنی حج بیت الحرام

 

شهر مکه ( مسجد الحرام ) محل احرام حج تمتع

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385ساعت 17:41  توسط فخرالسادات عابدينيان  | 

خدايا !

خودت را به من بشناسان

 كه اگر خود را به من نشناساني

 پيامبرت را نمي شناسم

خدايا !

رسول خود را به من بشناسان

 كه اگر رسول خود را به من نشناساني

حجت تورا نمي شناسم

خدايا !

 حجت خود را به من بشناسان

 كه اگر حجت خود را به من نشناساني

از دين خود گمراه مي شوم

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم شهریور 1385ساعت 21:49  توسط فخرالسادات عابدينيان  | 

 

من عاشق روی توام     دل داده کوی توام       لطفی نما مولا به من   یابن الحسن یابن الحسن

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم شهریور 1385ساعت 11:35  توسط فخرالسادات عابدينيان  | 

                                                                                                                                                        

 

ولادت باسعادت حضرت مهدی (عح) بر همگان مبارک

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385ساعت 17:28  توسط فخرالسادات عابدينيان  | 

 

 

زماني که ابوبکر تصميم گرفت که فدک را از فاطمه بازستاند

 و اين مطلب و خبر به فاطمه ي زهرا سلام الله عليها رسيد

سر بند خود را بر بست و چادر خويش را برخود فروپيچيد و

 با جماعتي از زنان قوم و خدمتکاران خود به سوي مسجد روانه شد.

 در حالي که به شدت خويشتن را پوشانده بود و راه رفتنش به عينه و

 بدون هيچ نقصي به راه رفتن رسول خدا صلي الله عليه وسلم شبيه بود

 تا بر ابوبکر وارد شد در حالي که وي در ميان عده اي از مهاجرين و انصار و

غير آنان نشسته بود. در اين هنگام پرده اي بين او و ديگر مردمان آويختند

 و ايشان نشستند آنگاه ناله اي جانسوز از دل برآورد که همه ي مردم به گريه

 افتادند و مجلس و مسجد به سختي به جنبش در آمد آنگاه لختي

 سکوت فرمود تا فرياد و همهمه خاموش گرديد و صداي گريه مردمان

که همراه با ضجه بود ساکت شد و جوش و خروش آنان آرام يافت.

سپس کلام را با حمد و ثناي خدا آغاز فرمود و درود بر رسول خدا فرستاد

 که مجددا در اين هنگام صداي گريه ي مردم بلند شد وقتي که دوباره

 ساکت شدند کلام خويش را دنبال و سخن خود را ادامه داد:

فاطمه ي زهرا سلام الله عليها چنين فرمود:

آغاز خطبه                                

 

حمد خداي را بر آنچه نعمت بخشيده و شکر او را در آنچه الهام نموده

و ثنا و شکر بر او، بر آنچه پيشاپيش داده. از عموم نعمت هائي که

خلق فرموده ، نعمت هاي فراواني که به انسان ها اعطا فرموده و

 تمام منت ها و نعمت هائي که پياپي فرو فرستاده. تعداد آن از

 حوصله ي احصاء و شماره کردن بيرون است و سر حدات آن از جزا و پاداش

 فراتر و دامنه ي آن تا ابد از ادراک هوش فراختر. مردمان را فراخواند تا با

 شکر گزاري آنها نعمت هايشان را با پي در پي فرستادن زياده گرداند و

 ثناي مردم را به خود از راه افزون نمودن نعم خويش متوجه ساخت و

 با دعوت نمودن به اين نعم، نعمت ها را دو چندان نمود و گواهي

 دهم به اينکه جز الله خدائي نبوده و شريکي براي او نيست.

کلمه ي بزرگي که اخلاص را تاويل آن قرارداد و قلوب را متضمن

وصل آن ساخت و در پيشگاه تفکر و انديشه معني آنرا کاملا معقول

 و روشن داشت. خداوندي که چشم ها را قدرت ديدنش نيست و زبانها

 را توان وصف وي نه و نيز وهم و خيال را به چگونگي ذات اقدسش دسترس

 نيست. اشياء را ايجاد فرمود نه از ماده اي که قبلا موجود باشد. آنها

 را ساخت بي آنکه از قالبي قالب گيري کرده باشد. آنها را به قدرت خويش

 موجود فرمود و آنها را به مشيت خويش ايجاد کرد. بي آنکه نيازي

براي وي در ساختن آنها باشد و فايده اي در صورت بخشيدن به آنان.

 مگر تثبيت کردن حکمت و هشيار کردن بر طاعتش و اظهار کردن

 قدرت خويش و رام کردن خلق به عبوديت خويش و عزت بخشيدن

 به دعوت خود. سپس پاداش مردمان را بر اساس طاعت آنان مقرر فرمود

 و عقاب و جزاي خود را در معصيت آنان. و براي بازداشتن بندگان از نعمت

خويش و کشاندن آنان به سوي رضوان و گواهي مي دهم که پدرم بنده

 و فرستاده ي اوست. که وي را قبل ازارسال انتخابش فرمود و

 پيش از آنکه بيافريند، ناميد و پيش از برانگيختنش او را به پيامبري برگزيد.

 آن هنگام که هنوز مخلوقات در حجاب غيبت مي بودند و آن هنگام که

مردمان در منتهاي تاريکي هاي عدم پوشيده شده بودند و به نهايت

 عدم مقرون بودند.

 

از علمي که خدا به عواقب و مآل امور داشت و احاطه اي که پروردگار

 به حوادث روزگار مي داشت و شناسائي کاملي که به وقوع مقدرات

داشت، او را برانگيخت تا امر خود را تمام کرده و امضاء حکم خود را

 قطعي نموده باشد و مقدرات را انفاد و اجرا فرموده باشد و رسول

 خدا صلي الله عليه و سلم امت ها را ديد که در آيين ها فرقه فرقه اند

 و در پيشگاه اتشهاي افروخته خود معتکفند و به بت هاي خود تراشيده ي

خويش پرستشگرند و خدا را با وجود اينکه به طور فطري او را مي شناسند

 منکرند. پس خداي تعالي به وسيله ي محمد صلي الله عليه و آله تاريکي

هاي آن را روشن فرمود و از قلب ها مشکلاتش را برطرف نمود و از جلوي

 ديده ها آنچه که آنها را مي پوشاند برداشت.

به هدايتدر ميان مردم قيام فرمود و آنان را از گمراهي رهانيد و از کوري

نجاتشان داده و بينايشان کرد و آنان را به سوي دين استوار راهنمائي فرمود

و به راه راست خواندشان، تاهنگامي که خداي تعالي وي را بر اساس

 رافت و رحمت و اختيار به سوي خويش برد. پروردگار راغب به ديدار او بود و

 خود را به ديدن پيامبرش سزاوارتر از ديگران کرد. پس رسول خدا صلي

 الله عليه وآله هم اکنون از رنج اين دنيا در راحت است و اينک گرداگرد وي

 را ملائکه نيکوکار گرفته اند و رضوان و خشنودي پروردگار آمرزنده او را

 فراگرفته و در جوار رحمت ملک جبار آرميده. درود خدا بر پدرم. آن

پدري که نبي و امين خدا و بر وحي و برگزيده ي او بود وهمچنين انتخاب

 شده از سوي خدا بر مردم و مورد رضاي پروردگار مهربان بود و سلام

خدا و رحمت و برکات او بر وي باد. آنگاه روي به جانب اهل مسجد کرد

 و فرمود: شما اي بندگان خدا پرچمداران امر و نهي اوئيد و حاملان

 دين خدا و وحي او هستيد و امين هاي خدائيد نسبت به يکديگر

 و مبلغان اوئيد به سوي امت ها.

 

زمامدار حق، خود در ميان شماست و پيماني است که از پيش با شما داشته است

 و باقيمانده اي را براي شما باقي گذاشت. کتاب ناطق خدا و قرآن راستگو نور فروزان

 و شعاع درخشان. بنيان و حجت هاي آن روشن و اسرار باطن و لطائف دقيقه ي آن

 آشکار است. ظواهر آن جلوه گر است. پيروان آن مورد غبطه ي جهانند و تبعيت و

 پيروي از آن، انسان را به سوي رضوان مي کشاند. سخن شنوي از آن، راه به

سرانجام نجات است به وسيله ي آن به حجت هاي نوراني خدا مي توان دست

 يافت و به فرائضي که خداي تعالي واجب فرموده است و به محارمي که انسانها

را از ارتکاب آنها بازداشته است و به گواهيهاي جلوه گرش و به براهين کافيه اش

 و به فضائل پسنديده و مستحسنش و به رخصت هاي بخشنده اش و به قوانين

 واجبه اش مي توان راه يافت.

پس خداي تعالي ايمان را براي تطهير شما از شرک قرارداد و نماز را براي

پاک کردن شما از تکبر و زکات را براي پاک کردن جان و روز افزوني رزقتان

 و روزه را براي تثبيت اخلاص و حج را براي استحکام بخشيدن دين و عدل

عمومي را براي تنظيم قلب ها و اطاعت ما را براي نظم يافتن ملت و امامت

را براي در امان ماندن از تفرقه و جهاد را براي عزت اسلام و صبر را براي کمک

 در استحقاق مزد و امر به معروف را براي مصلحت عامه. نيکي کردن به پدر و

 مادر را سنگر و سپر حفظ از خشم و صله ي رحم را وسيله ي ازدياد عدد و

 قصاص را وسيله ي حفظ خونها و وفاي به نذر را براي در معرض مغفرت قرار گرفتن .

 

کيل و وزنها را به اندازه بخشيدن براي تغيير خوي کم دادن و نهي از شرابخواري

را براي پاکيزگي از کثافت. دوري گزيدن از تهمت زدن را براي محفوظ ماندن از لعنت

 و دور بودن رحمت. ترک سرقت را براي الزام به پاکدامني و شرک را حرام فرمود

 براي اخلاص و يکسره تن در دادن به ربوبيت او. پس از خدا انگونه که شايسته

 است بترسيد و از دنيا نرويد مگر آنکه مسلمان باشيد و خدا را در آنچه به آن

 امر کرده و آنچه از آن بازتان داشته است اطاعت نمائيد. همانا که فقط

 دانشمندان از خدا مي ترسند.

آنگاه فرمود:

اي مردم!

بدانيد که من فاطمه هستم و پدرم محمد است. آنچه ابتدا گويم

 همانرا در انتها نيز بر زبان خواهم راند. آنچه گويم غلط نيست

 و آنچه انجام دهم ظلم و جور نيست. پيامبري از خود شما بر شما آمد

 که رنجهاي شما بر او گران است، دلسوز بر شماست و بر مومنان مهربان

 و رئوف است. پس اگر پدرم را بشناسيد مي دانيد که من پدري دارم که

هيچيک از زنان شما چنان پدري ندارند و برادر پسر عمويم بود نه برادر

 مردان شما. چه نيکو بزرگواري است آنکه من اين نسبت را به او دادم.

رسالت خود را رسانيد وسرآغاز نبوت را به انذار آغاز کرد. راه خود را از

 پرتگاه مشرکان گردانيد. شمشير بر فرق انان نواخت گلوگاه آنان را گرفته

 و فشرد و با زبان حکمت و موعظه ي حسنه آنانرا به راه خدا دعوت کرد.

بتها را درهم مي شکست. سر سروران را منکوب مي کرد. تا جمعشان

 منهزم شده، از ميدان گريختند. تا صبح صادق از زير پرده ي شب بيرون آمد

و حق خالص جلوه گر شد.  

 

زمامدار به نطق در آمد. عربده هاي شياطين خاموش شد و آنان لال شدند.

 خار نفاق از راه برداشته شد. گره هاي کفر و شقاق از هم گشوده شده و

 دهانهاي شما به کلمه ي اخلاث باز شد. در ميان گروهي که سپيدرو و شکم

به پشت چسبيده بودند و شما بر کناره پرتگاهي از آتش بوديد و مانند جرعه اي

 آب بوديد( که به سادگي شما را مي توانستند بنوشند) و آنقدر ضعيف بوديد که

 هر کس طمع به چيزي داشت به سراغتان مي آمد و آتش زنه اي بوديد که بلافاصله

 خاموش مي شد و نمي توانست جائي را روشن و گرم کند و لگدکوب شده ي روندگان

 و قدم ها. از آبي که شتران در آن رفته و آنرا آلوده مي کردند؛ مي آشاميديد

، از پوست حيوانات و برگ درختان غذا مي گرفتيد. خوار بوديد و مطرود.

مي ترسيديد که مردمان اطرافتان شما را بربايند. تا خداي تعالي

محمد صلي الله عليه وسلم شما را نجاتتان داد. بعد از چنين و چنان

( بعد از حوادث زيادي که بر سر حضرت محمد صلي الله عليه و آله آمد.)

 بعد از آنکه بلاهائي از دست شجاعان کشيد و از گرگهاي عرب

و از سرکشان اهل کتاب هرگاه که آتش جنگ برافروختند خدا خاموشش فرمود.

يا هر هنگام که شاخ شيطان سر برآورد. يا اژدهائي از مشرکين

دهان باز کرد. رسول خدا صلي الله عليه و سلم برادرش را در کام اژدها

 و گلوگاه آن افکند و او هم بر نمي گشت تا آنکه فرق سر آنان را پايمال

 شجاعت خود مي گردانيد و آتش آنها را به آب شمشيرش خاموش کرد.

فرسوده ي تلاش در راه خدا ،

کوشيده در امر خدا ،                                                           

نزديک به رسول خدا ،

 

سروري از اولياء خدا،                                                          

همواره دامن به کمر زده، نصيحت گر، تلاشگر و کوشش کننده

 و شما در اين هنگامه در خوشي زندگي مي کرديد.

در مهد امن متنعم مي بوديد و منتظر اينکه چرخ، گردش را بر عليه

ما آغاز کند و گوش به زنگ اخبار بوديد. هنگام کارزار عقب گرد مي کرديد

 و به هنگام نبرد فرار مي نموديد. و هنگاميکه خدا براي پيامبرش خانه ي

 انبباء( بهشت) و آرامگاه اصفيائ را برگزيد، خار و خاشاک نفاق در شما

ظاهر شد. جامه ي دين کهنه شد.                     

 

 

ساکت گمراهان به سخن درآمد و پست رتبه گان، با قدر و منزلت شدند

 و شتر ناز پرورده اهل بطلان به صدا در آمد و در خانه هايتان در آمد و

 شيطان سر خويش را از مخفي گاه خود بيرون آورد. ندايتان درداد. ديد

 که پاسخگوي دعوت او هستيد و براي آنکه فريب او را بخوريد؛ آماده ايد.

 خواست که قيام نمائيد و ديد که شما راحت و سبک اين کار را مي کنيد

. گرم و داغتان کرد و غضبناکتان و ديد که آتشينيد. پس داغ و نشان زديد

 بر غبر شترتان و بر آبي که سهم شما نبود وارد شديد، در حاليکه از عهد

 و قرار چيزي نگذشته بود و موضع شکاف زخم هنوز خيلي وسيع بود.

دهن زخم هنوز به هم نيامده بود و پيغمبر هنوز به قبر سپرده نشده بود.

 براي عمل خود بهانه آورديد که از فتنه مي ترسيديم، ولي به راستي که

 در فتنه افتاديد و راستي که جهنم محيط برکافران است.

خيلي دور بود اين پيش افتادگي از شما و چطور اين کار را کرديد؟

 به کجا روي مي آوريد، در حاليکه کتاب خدا در ميان دست و پاي

 شماست. مطالبش هويداست و احکامش درخشان است و علائم

 هدايت آن ظاهر و آشکار است و زواجر و نواهي آن دمبدم به چشم

 مي آيد و درخشان است و اوامرش واضح است ولي آن را پشت سر انداخته

 ايد. آيا بي رغبتي به آن را مي طلبيد. يا به غير قرآن حکم مي کنيد. به بدلي

 است براي ظالمان حکم مخالف قرآن و هر کس غير از اسلام ديني را طلب کند

از او پذيرفته نشده و در آخرت از زيانکاران خواهد بود. سپس آنقدر درنگ نکرديد

 که اين دل رميده آرام گيرد و کشيدن افسار آن سهل گردد. پس آتش گيره ها ر

ا افروخته تر مي کرديد و دامن به آتش مي زديد تا اتش را شعله ور کنيد. براي

 اجابت کردن بانگ شيطان گمراه آماده بوديد و براي خاموش نمودن انوار دين

 

 روشن خدا و از بين بردن سنن پيامبر برگزيده خدا، به بهانه کف، شير را زير

 لب پنهان مي خوريد و براي خانواده و فرزندان او در پشت تپه ها و درختان

 کمين گرفته و راه مي رفتيد و ما بايد شکيبائي کنيم بر صدمه هائي از

 شما که مثل خنجر بران و فرو رفتن سنان در ميان شکم بر ما وارد مي شود

 و شما اکنون گمان مي بريد که براي ما ارثي نيست.

آيا حکم جاهليت را مي طلبيد؟ آيا براي گروه اهل يقين چه حکمي بالاتر

 و بهتر از حکم خداست؟ ايا نمي دانيد؟ در حاليکه براي شما مانند آفتاب

 درخشان واضح است که من دختر اويم!. اي مسلمانان آيا سزاوار است

 که ارث پدرم را از من بگيرند.

 

 

اي پسر قحافه!

آيا در کتاب خداست که تو از پدرت ارث ببري و من از پدرم ارث نبرم؟

! عجب امر تازه و زشتي آورده اي؟ آيا دانسته و به عمد کتاب خدا را

 ترک کرده و پشت سر مي اندازيد؟ آيا قرآن نمي گويد:

نسليمان از داود ارث برد و در آيه ي ديگر آنجا که خبر زکريا را بازگو مي کند،

زکريا عرض کرد: پروردگارا مرا فرزندي عنايت فرما تا از من و آل يعقوب ارث برد.

و فرموده خويشاوندان رحمي اولي به يکديگرند و فرموده: خداي تعالي

 به شما درباره ي اولاد وصيت مي فرمايد که براي پسر دو برابر بهره ي دختر است.

و مي فرمايد: يعني هنگامي که مرگ يکي از شما فرارسد بر شما

 نوشته شده است اينکه وصيت کنيد براي والدين و نزديکان، حکمي است

 

 حق براي متقيان و شما گمان مي بريد که مرا بهره اي نيست و

سهمي از ارث پدرم ندارم؟

آيا خدا شما را مخصوص آيه اي فرمود که پدرم را از آن بيرون کرده؟

 آيا آنکه مي گوئيد اهل دو کيش از يکديگر ارث نمي برند؟ و يا من و پدرم

 را اهل يک کيش نمي دانيد؟ و يا شما به خصوص و عموم قرآن از

 پدرم و عموزاده ي من داناتريد؟

 

 

 

اينک اين تو و اين شتر، شتري مهارزده و رحل نهاده شده برگير و ببر،

با تو در روز رستاخيز و حشر ملاقات خواهد کرد. چه نيکو داوري است

خدا و نيکو دادخواهي است محمد صلي الله عليه و آلي و چه خوش وعده

 گاهي است قيامت. در آن ساعت و آن روز اهل باطل زيان مي برند و آن

 وقت ديگر ندامت و پشتيباني شما را سودي نرساند و براي هر خبري قرارگاهي

 است پس خواهيد دانست که عذاب خواري افزا بر سر چه کسي فرود خواهد آمد

 و عذاب هميشگي بر چه کسي حلول خواهد نمود.

آنگاه رو به سوي انصار کرده و چنين فرمود:

اي انجمن نقباء و بازرسان!

اي بازوان ملت!

اي حافظان اسلام!

اين ضعف و غفلت در مورد حق من از چيست؟ و اين سهل انگاري

 از دادخواهي من چرا؟ آيا پدرم رسول خدا صلي الله عليه و سلم

 نمي فرمود: بايد حرمت هر کس در مورد فرزندان او حفظ شود. چه

به سرعت مرتکب اين اعمال شديد و چه باعجله اين بز لاغر شده آب

 از دهان و دماغ او فرو ريخت( مثلي است). در صورتيکه شما را طاقت

 و توان بر آنچه درراه آن مي کوشيم هست و نيرو براي حمايت من

 در اين مطالبه و قصدم هست.

آيا مي گوئيد که محمد صلي الله عليه و آله مرد؟ درست است که:

 اين مصيبتي است بزرگ ، مصيبتي است در نهايت وسعت ، شکاف

 آن سر باز و بسي فراخ است و درز دوخته شده شکافته شد. زمين

 سراسر بر اثر غياب او تاريک گرديد و ستارگان بي فروغ گرديدند،

 آرزوها به نااميدي گرائيد، کوهها از جا فروريخت، حرمت حريم پامال

 شد و احترامي براي کسي پس از وفات او باقي نماند. پس اين

 مصيبت به خدا بزرگترين پيش آمد بود و مصيبت بزرگ بود که بليه

 و پيش آمدي مانند آن نيست و بلاي جانگدازي در اين دنيا به پايه ي آن نمي رسد.

کتاب خدا آن را آشکار کرده همان قرآن که در خانه هايتان، در

 مجالس شبانه و روزانه تان، آرام و يا بلند و با صوت، با تلاوت

 و خوانندگي آنرا مي خوانيد. اين بلائي است که پيش از اين

 هم به انبياء و رسل وارد شده بود. حکم حتمي است و قضائي

 است قطعي. آري اين ايه براي شما پيشاپيش موضوع موت پيامبر

را خبر داده است: محمد صلي الله عليه و آله نيست مگر پيامبر که

 پيش از وي پيامبران ديگري درگذشتند پس اگر او بميرد و يا کشته

 گردد به عقب برمي گرديد و آن کس که به عقب برگردد به خدا زياني

 نمي رساند و خدا شکر کنندگان را پاداش خواهد داد.

 

 

 

اي پسران قيله( قيله مادربزرگ اوس و خزرج بود)!

آيا من نسبت به ميراث پدرم مورد ظلم واقع شوم؟ در حاليکه مرا مي بينيد

 و سخن مرا مي شنويد و داراي انجمن و اجتماعيد. صداي دعوت مرا همگان

 مي شنويد. از هر جهت آگاهي از حال من داريد و داراي نفرات و ذخيره ايد،

داراي ابزار و قوه ايد، نزد شما اسلحه و زره و سپر هست. صداي دعوت من

 به شما مي رسد ولي جواب نمي دهيد؟ و ناله و فريادخواهي من به گوشتان

 مي رسد ولي دستگيري نمي کنيد و ياري نمي نمائيد؟ در حاليکه شما به

شجاعت و جنگاوري معروفيد و به خير و سلاح معروفيد. شما برگزيدگاني بوديد

 که انتخاب مي شديد و انتخاب شوندگاني که برگزيده شديد، با عرب پيکار

 کرديد و تحمل رنج و زحمت نموديد، با امتها به رزم بر خاستيد، با پهلوانان

 به نبرد برخاستيد، همواره فرمانده بوديد و شما هميشه فرمانبر بوديد

 يعني ما امر مي کرديم و شما تسليم امر ما بوديد، تا آسياي اسلام

 به گردش افتاد. پستان روزگار به شير آمد و نعره هاي شرک آميز

 خاموش شد و ديگ طمع و تهمت از جوش افتاد و آتش کفر خاموش

 شد و دعوت نداي هرج و مرج آرام گرفت و نظام دين کاملا رديف شد.

 پس چرا بعد از اقرارتان ايمان را حيران شديد؟ و چسان پس از آن

 مرحله آشکار همکاري خود را نهفته کرديد؟و بعد از آن پيش قدمي

،عقب نشستيد؟ و بعد از ايمان شرک آورديد؟ در حاليکه قرآن مي فرمايد:

آيا نمي جنگيد با گروهي که عهد شکستند و خواستند رسول خدا

 را اخراج کنند با آنکه آنان جنگ را آغاز نمودند، آيا از آنان هراس داريد

 در حاليکه خدا سزاوارتر است که از او بهراسيد اگر که مومنيد.

 

 

به هوش باشيد که من مي بينم به تنبلي و تن آسائي هميشگي

 دل نهاده ايد و آنکس را که سزاوارتر به قبض و بسط امور بود

 از زمامداري دور کرده ايد. با راحت باش خلوت کرده ايد و از تنگناي

 زندگي سخت به فراخناي آن رسيده ايد. در اثر آن آنچه را که حفظ

 کرده بوديد از دهان بيرون افکنديد و آنچه را که فرو برده بوديد استفراغ

کرديد، پس بدانيد اگر شما و هر که در زمين است کافر شويد خداي

 تعالي بي نياز از همگان و ستوده است. بدانيد آنچه من گفتم با

 معرفت کامل بود به سستي که در خوي شما پديد آمده و آشنائي

 که قلب شما با بي وفائي و خيانت حاصل نموده است و ليکن اينها

 جوشش دل اندوهگين است و بيرون ريختن خشم و غضب و آنچه که

 روانم نمي تواند تحمل کند و جوشش و برون ريزي از سينه ام و پيش

 افکندن حجت و دليل و برهان بود. پس خلافت را بگيريد ولي بدانيد که

 پشت اين شتر خلافت زخم است و پاي آن تاول کرده و سوراخ است.

عار آن باقي است و نشان از غضب خدا دارد و ننگ ابدي و هر که آن

 را بگيرد فردا به آتش فروزان خدا که بر قلبها احاطه مي يابد خواهد

 رسيد. آنچه مي کنيد در برابر خشم خداست به همين زودي آنانکه

 ستم کردند خواهند دانست که به کدام بازگشتگاهي باز خواهند گشت

و من دختر آنکس هستم که شما را از در پيش بودن عذاب دردناک

 خبر داد، پس شما هر چه خواهيد بکنيد و ما هم کار خود ر مي کنيم

 و شما منتظر بمانيد که ما هم منتظر خواهيم ماند.

 

 

 

آنگاه ابوبکر پاسخ داد و گفت:

اي دختر رسول خدا! همانا پدر تو بر مومنين عطوف و کريم و رئو ف و رحيم بود

 و بر کافران عذاب و عقاب عظيم. اگر نسب او را بسنجيم يقينا وي را پدر

 تو نه پدر ديگر زنان خوهيم يافت و وي را برادر شوهر تو و نه ديگر دوستان

 خواهيم يافت. پدرت وي را( شوهر تو را) بر هر دوستي و خويشي برتري

داد و شوهر تو نيز پدر را در هر کار بزرگي مساعدت کرد. شما را دوست

 نمي دارد مگر هر سعادتمندي و دشمن نمي دارد شما را مگر هر بدکاري زيرا

 که شما خاندان پاک رسول خدا هستيد و برگزيده ي نجيبان جهان شما ما

 را به خير راهنمايان بوديد و به سوي بهشت راهاي روشن و تو به خصوص

 اي برگزيده ي زنان و دخت برترين پيامبران در گفتارت راستگويي

و در عقل فراوانت بر ديگران پيش قدمي، هرگز از حقت بازداشته شده

نخواهي بود و در راست گوئي تو بازدارنده اي نخواهد بود و به خدا قسم

من قدمي از راي رسول خدا صلي الله عليه و سلم فراتر نگذاشتم

 و جز به اذن او اقدام نکردم و پيشرو قبيله به قوم و خويشان خود

 دروغ نمي گويد. من خدا را گواه مي گيرم و خدا بر گواهي دادن

 من کافي است. من از پيامبر خدا شنيدم که مي فرمود:

ما گروه پيامبران دينار و درهم و خانه و مزرعه اي به ارث نمي گذاريم

 ما فقط کتاب و حکمت و علم و نبوت به ارث مي گذاريم و آنچه ما

 به عنوان طعمه و وسيله ي تغذيه داريم به عهده ي ولي امر بعد از

 ماست که هر گونه بخواهد درباره اش حکم نمايد. و ما آنچه را که تو

در طلب آن هستي در مصرف خريد اسب و اسلحه قرارداديم تا مسلمانان

 با آن کارزار کنند و با کفار جهاد نمايند و با سرکشان بدکار جدال نمايند

و اين کار را به اتفاق همه مسلمانان نمودم و تنها دست به اين کار نزدم

 و در راي و نظري که نزدم موجود بود مستبدانه عمل نکرد. اينک اين حال

 من و اين مال من است براي تو و در اختيار توست. نه از تو دريغ و مضايقه

 شده و نه براي کسي ديگر ذخيره کرده مي شود که توئي سرور بانوان امت

 پدر خود و درخت بارور و پاک براي فرزندان خود هستي. انکار فضائلي که

مجموعه ي آن خاصه ي توست نخواهد شد و از شاخه و ساقه ي تو کس

 نمي تواند فرو نهد. حکم تو نافذ است در آنچه من مالک آنم آيا تو خود

 مي پسندي که من در اين موضوع خلاف گفته ي پدرت صلي الله را عمل کنم.

 

حضرت فاطمه سلام الله عليه فرمود:

سبحان الله! پيامبر اکرم از کتاب خدا رويگردان نبود و مخالف

 احکام قرآن کريم حکمي نمي فرمود پيوسته او پيرو قرآن بود و در فضا

 و پشت سوره هاي آن مي پيمود( هرگز از قرآ، تخطي نمي نمود). آيا

 مي خواهيد علاوه بر غدر و مکر چيزي هم به زور به او ببنديد؟ اين کار

 بعد از وفات او شبيه است به آن آدمها که براي هلاک او در زمان حياتش

 گسترده شد. اينک اين کتاب خدا بين من و شما حکم عادل؛ و ناطق قطعي

به حق من و باطل است که؛ مي گويد: زکريا از خدا خواست به من فرزندي عطا

 فرما که از من و آل يعقوب ارث برد و باز مي فرمايد: سليمان از داود ارث برد.

 خداوند متعال بيان روشن در آنچه از سهميه ها قرارداده و از فريضه ها و

 سهميه ي ميراث و آن بهره هائي که از براي مردان و زنان مقرر فرموده

 بقدر توضيحات کافي داده؛ که بهانه هاي اهل باطل را برطرف نموده و

 مجال گمان و شبهه براي احدي تا قيامت باقي نگذارده است.

نه چنين است بلکه( کلام خود را آيه ي قرآ، انجام مي رسانند؛

 يعقوبي که مصيبت زده است و يوسفش را از دست داده گويد)

 گرگ او را نخورده ولي هواها و ساخته هاي نفساني شما براي

شما راهي پيش پايتان نهاده پس مرا صبر بايد صبري جميل و

 خدا بر آنچه اظهار مي کنيد و ياور ماست.

ابوبکر پاسخ مي دهد:

ابوبکر پاسخ مي دهد: خداي راست گفت و رسول او نيز راست

گفت و دختر پيامبر نيز راست گفت. تو معدن حکمتي و مرکز هدايت

و رحمت و پايه ي دين و آئيني و سر چشمه ي حجت و دليلي. سخن

 حق ترا دور نمي افکنم و سخن ترا انکار نکرده و بر آن عيجبجوئي

 نمي کنم. اينک اين مسلمانان حکم بين من و تو اين قلاده اي که

 به گردن آويخته ام، آنان به گردنم انداخته اند و به اتفاق ايشان آنچه

 گرفته ام نه بر خويشتن بزرگ بيني دارم و نه خود رايم و مستبد و

 نه آنچه برداشته ام براي خود برداشته ام و ايشان همگي بر آنچه

 گفته ام شاهد و گواهند.

 

 

آنگاه حضرت صديقه ي طاهره سلام الله عليها به سوي

 مردم توجه کرده و فرمود:

اي مرمان! که براي شنيدن حرف بيهوده شتابانيد و کردار

 زشت زيان آور را ناديده مي گيريد، آيا در قرآن نمي انديشيد

يا آنکه بر دلها مهر زده شده؟ نه بلکه آنچه از اعمال زشت انجام

 داده ايد تيرگي بر دلهاي شما زده است و گوش ها و چشمهايتان

 را فرا گرفته است. بسيار بد مآل انديشي کرديد و آيات قرآن را تاويل

 نموديد و بد راهي به او نشان داديد و بد معاوضه کرديد. به خدا قسم

تحمل اين بار برايتان سنگين و عاقبت آن برايتان پر از زر و بال خواهد

 بود و وقتي که پرده براي شما برداشته شود و زيانهاي اين امر برايتان

 روشن گردد و آنچه را که حساب نمي کرديد بر شما آشکار گردد. آنجاست

 که اهل باطل زيانکار گردد.

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 22:36  توسط فخرالسادات عابدينيان  | 

آسمان وزمین دارد این زمزمه

جلوه گر شد رخ یوسف فاطمه

این جشن ولادت مبارک بر همه

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 0:18  توسط فخرالسادات عابدينيان  | 

از هجر تو بي قرار بودن تا كي؟

بازيچه روزگار بودن تا كي ؟

تر سم كه چراغ عمر گردد خاموش

دور از تو به انتظار بودن تا كي؟

+ نوشته شده در  جمعه دهم شهریور 1385ساعت 8:51  توسط فخرالسادات عابدينيان  | 

تو ستاره اي و تو اختري؛ مه و مهر و زهره و مشتري

                      نکنند با تو برابري؛ تو يگانه دخت پيمبري 

تو هماي اوج سعادتي، تو سپهر عصمت و عفتي   

                        تو قرين مهر ولايتي، به خدا که همسر حيدري 

به حسن ستاره ي روشنت، که حسين آن گل گلشنت 

                  به خدا رسيده ز دامنت، به خدا تو معني مادري

از دنياي شما سه چيز محبوب من است :

 1 - تلاوت قرآن

2 - نگاه به چهره رسول خدا ( صلي الله عليه و آله )

 3 - انفاق در راه خدا



+ نوشته شده در  جمعه دهم شهریور 1385ساعت 8:48  توسط فخرالسادات عابدينيان  | 

ایام نشاط وشور امت آمد

هنگام سروراخذ حاجت آمد

روز سه وچهار وپنج شعبان

از جانب حق سه پیک رحمت آمد

میلاد حسین است و ابوالفضل وعلی

یعنی که سه منشاء سعادت آمد

اعیاد شعبانیه بر همگان مبارک

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 1:0  توسط فخرالسادات عابدينيان  | 

يوسف فاطمه كجاي اين عالم هستي

انشالله هرجا هستي سالم باشي

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 3:50  توسط فخرالسادات عابدينيان  | 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم شهریور 1385ساعت 5:18  توسط فخرالسادات عابدينيان  | 

 

زهرا (س)در سخنان پيامبر (ص)

فاطمه بضعه منى من اغضبها اغضبنى

فاطمه پاره تن من است.

 هر كس او را به خشم آورد, مرا خشمگين كرده است.


انما ابنتى فاطمه بضعه منى يوذينى ما آذاها

همانا دخترم فاطمه پاره تن من است.

 آنچه او را مىآزارد, مرا نيز آزرده مى كند.


انما ابنتى فاطمه بضعه منى يريبنى ما ارابها و يوذينى ما آذاها

همانا دخترم (فاطمه) پاره تن من است

. آنچه سبب آشفتگى خاطر او است, مرا مي آشوبد و آنچه آزارش دهد,

آزرده ام مى كند.

 

الهم الرزقني حج بيتك الحرام

         
+ نوشته شده در  جمعه سوم شهریور 1385ساعت 1:20  توسط فخرالسادات عابدينيان  | 

 

خداوند خطاب به پیامبر(ص)  فرموده:

«لولاک لما خلقت الافلاک 

 

      و لولا علی لما خلقتک 

 

   و لولا فاطمه لما خلقتکما»

 

اگر نبودی، نمی‌آفریدم افلاک را  

 

  و اگر علی نبود، تو را نمی‌آفریدم 

 

 

   و اگر فاطمه نبود، شما دو را نمی‌آفریدم

 

پس  می توانیم نتیجه بگیریم که حضرت

 

 زهرا(س) نیز بهانه آفرینش خلقت و افلاک

 

 بوده‌اند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 0:11  توسط فخرالسادات عابدينيان  |